تبليغاتX
آلبالو خشکه

آلبالو خشکه

 

استاد نادر ابراهیمی، که عاشق خودش افکارش و نوشته هاش بودم امروز از بین ما رفت...

همین چند دقیقه پیش تو ماشین بودم که این خبرو از رادیو شنیدم، خیلی ناراحت شدم، دلم میخواد گریه کنم...

از زمستون سال ۸۳ که با خوندن گزیده ای از عبارات و جملات ناب و بی نظیرش، باهاش آشنا شدم، تا حالا بیشتر کتاباشو خوندم: "آتش، بدون دود" ، "یک عاشقانه آرام" ، "بار دیگر، شهری که دوست می داشتم" ، "چهل نامه کوتاه به همسرم" ، "آرش در قلمرو تردید" و ....

از اون موقع تا حالا به هر اهل دلی هم که می رسم توصیه می کنم حتماً کتابای نادر ابراهیمی رو بخونه چون از یه جنس دیگه ای هستن.

استاد گرامی، روحت شاد....

 

 http://naderebrahimi.info/

وب سایت نادر ابراهیمی

 

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8703140001

 

 

http://www.adabkade.com/library/ebrahimi/40-nameh/01.html

کتاب: چهل نامه کوتاه به همسرم

 

http://naderebrahimi.info/bookad.htm

آثار نادر ابراهیمی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 22:53 توسط آلبالو خشکه |


 

بالاخره شماره داوطبیمو پیدا نکردم و با شماره پروندم وارد شدم و کارنامه و درصدهای ناپلئونیمو رویت کردم (این شکل گریه برای خنده بود، اونای که منو میشناسن میدونن که من اهل اشک ریختن و گریه زاری برای این چیزا نیستم )

 

البته بگم ها... حالا موضوع محرمانه بود، اما میگم دیگه ولش کن... از طرف سازمان سنجش برام نامه فرستادن گفتن شما امسال قبولی اما برای اینکه روحیه دوستات تضعیف نشه و خودت چشم نخوری، امسال نیا دانشگاه ، بذار سال دیگه بیا... منم که بچه خوووووووووووووووب، حرفشونو گوش کردم

 

نگفتین، شما چی کار کردین؟ قبول شدین یا نه؟

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 22:5 توسط آلبالو خشکه |


 

ساعت ۶ بعد از ظهر فردا، یعنی سه شنبه ۳۱/۲/۸۷  نتایج کنکور کارشناسی ارشد سال ۸۷ اعلام میشه.

برای اطلاعات بیشتر لطفاً به لینک زیر مراجعه کنید:

http://82.99.202.130/Arshad/1387/870230_01.php

 

 از تمام دوستان وبلاگی، اینترنتی، هم کلاسی، هم دانشگاهی، هم کتاب خانه ای، دوستان در حد سلام و احوال پرسی، دوستان صمیمی و بقیه دوستان که الان به ذهنم نمیرسه، خواهش می کنم اگه قبول شدید به منم خبر بدید، خیلی خوشحال میشم.

 

 

راستی، کسی نمی دونه من شماره داوطلبیمو کجا یادداشت کردم؟؟؟!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 22:29 توسط آلبالو خشکه |


 

الله بارون....

 

 

تو خونه نشسته بودم و داشتم درس می خوندم که یه دفعه بارون گرفت.

دو روزه که هوای مشهد بارونیه... خدایا شکرت... خدای مهربون که تمام هست و نیست مایی... متشکرم از اینکه عاشق ما هستی، ممنونم که چشماتو روی کارای بد ما می بندی و اونا رو به دل نمی گیری و کافیه که از ته دل بگیم الله بارون... تا باز مثله همیشه مشمول لطف و رحمت بی حد و حسابت بشیم.

خدایا به خاطر آدمای مهربون و ساده دلت، از سر تقصیر ما بگذر و دل اونا رو شاد کن و ما رو شرمنده لطف خودت کن.

 

الله بارون....

 

الله بارون...

 

الله بارون....

 

الله بارون....

 

الله بارون...

 

الله بارون...

 

 

 

پی نوشت:

باران خواهي در استان بوشهر  

گاو ربایی به قصد باران

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 20:16 توسط آلبالو خشکه |


 

یک روز طی وب گردی های معمولم، به وبلاگی برخوردم که نویسندش چند تا عکس توی یکی از مطالبش قرار داده بود که ناخودآگاه منو به فکر فرو برد .

 

به نظر شما ما انسان ها کجای این دنیا ایستاده ایم؟

 

من جواب این سئوال رو می دونم، اگر شما هم مایلید بدونید بهتره با دقت به این عکس ها نگاه کنید.

 

در این عکس شما حجم زمین رو در برابر زهره، مریخ، عطارد و پلوتو می بینید.

 

این عکس هم سیاره زمین رو در برابر دیگر سیارات منظومه شمسی نشون میده که عبارتند از مشتری، زحل، اورانوس، نپتون و سیارات ردیف پایین هم که در عکس قبل بودند.

 

این عکس حجم سیارات رو در برابر خورشید مقایسه کرده. زمین با فلش مشخص شده است.

 

حالا خورشید با ستاره های بزرگتر دیگری مقایسه شده است.

 

و در انتها ستاره های خیلی بزرگ در عکس قبل با غول های آتشین و سرخ دیگری مقایسه شده اند که خورشید با تمام عظمتش در برابر آنها به اندازه اثری است که مداد روی کاغذ به جا می گذارد و نقطه ای به وجود می آورد و حتی از این هم کوچکتر.

 

ضمناً لازم به ذکره  این اطلاعاتی که عکس ها بر پایه اونا ساخته شدند فقط از جاهایی از فضا تهیه شدند که با تجهیزات مختلف قابل رصد کردن بودند. منظورم اینه که با تمام پیشرفتی که علم تا حالا داشته، بشر موفق به رویت و رصد تنها 4% از فضا شده و بقیه فضا مثل رازی سر به مهر مونده. حتی همین 4%  هم از میلیاردها ستاره و سیاره و کهکشان و سیاه چاله تشکیل شده که در برابر اونا زمین که هیچ، حتی خورشید هم از کوچکی و ناچیزی به چشم نمیاد.

حالا که این عکسها رو دیدید، لطفاً بگین ما کجای این جهان هستیم؟

می خواهیم به کجا برسیم؟

این همه جنگ و قتل و خونریزی چه علتی داره؟

چرا نژاد پرست و متعصب هستیم؟

چرا با بقیه مردم دشمنی می کنیم؟

بی عدالتی ها و حق کشی ها از کجا نشأت می گیره؟

برای چی به هم بدی می کنیم و چشم دیدن موفقیت دیگران رو نداریم؟

چرا از صبح تا شب بدون هیچ استراحتی کار می کنیم تا پول و ثروتی جمع کنیم؟

با این ثروت می خواهیم چه کنیم؟ کجا و چه چیزی رو بخریم؟ ماشین، خونه، ویلا، برج، هواپیما و جزیره اختصاصی، قاره ها، اصلاً زمین.... کجا رو... چی رو؟

مگه ما آدما چقدر عمر می کنیم؟

متوسط عمر ما، البته با نگاه خوش بینانه بیشتر از 80 سال که نیست، هست؟

به نظر شما 80 سال، در زمان یعنی چقدر؟

وقتی که با همین علم ناقص بشری به این نتیجه رسیدند که از عمر سیارات و شکل گیری زمین میلیاردها سال میگذره، به نظر شما 80 سال در مقایسه با این زمان چقدره؟ به اندازه یک روز ؟ چند ساعت؟ یک ساعت؟ یک دقیقه؟ یا اندازه یک چشم بر هم زدن؟

زمان به سرعت سپری میشه و عمرهای ما آدم ها لحظه به لحظه به آخر خودش نزدیک و نزدیکتر میشه. جوری که تا چشم بهم می زنی، می بینی دیگه هیچ فرصتی نداری و می میری، یعنی می میریم، به همین سادگی.

حالا تنها چیزی که می مونه اینه که این فرصت کوتاه عمرت رو چه جوری گذروندی؟

چند تا دل شکستی؟

به داد چند نفر رسیدی؟

چقدر در زندگی دیگران تأثیرات مثبت و منفی گذاشتی؟

چه چیزی فهمیدی؟

آیا واقعاً از اون استعدادهایی که خدا بهت هدیه کرده، استفاده کردی یا نه، اینقدر درگیر فرعیات شدی که از اون چیزی که لایقش بودی و باید بهش می رسیدی، فرسنگ ها فاصله گرفتی و شایدم گمش کردی!

 

حالا دوباره سئوالمو تکرار می کنم و این بار جواب تازه ای بهش میدم: براستی ما انسان ها کجای این دنیا ایستاده ایم ؟

 

 

مهربان خدای من، اگر تو نباشی حتی یک لحظه، ما هم هیچ و پوچیم، اما اگر تو باشی، مثل همیشه که هستی، مثل همیشه که عاشقی، نه تنها هستیم، بلکه از همه چیز و همه کس بهتر و با عظمت تر هستیم، به طوری که کائنات با تمام شکوه و اقتدارش در پیش پای ما به زانو در می آید و دیگر چیزی نمی ماند که برایش غصه دار باشیم و حسرت بکشیم.

 

خدای من با تو، هر کجای این دنیا ایستاده باشیم راضی هستیم و آرام و دلگرم، و بی تو هر کجای این دنیا ایستاده باشیم، هیچ چیز نمی تواند خاطر پریشان و مشوش ما را لحظه ای آرامش بخشد.

 

 

((این مطلب رو خرداد امسال برای نشریمون  «ژنوم»  نوشتم و تو نشریه چاپ شد. خیلی دلم می خواست یه بار هم اینجا نوشته بشه. منتظر یه فرصت بودم و  زمانی بهتر از این روزها که در آستانه بهار 87 هستیم پیدا نکردم. به این امید که در سال جدید بیشتر فکر کنیم.))

 

 

 

یک خبر داغ:

همکار نویسنده برای خودش یک وبلاگ ساخته و از این به بعد در وبلاگ خودش «بیدل» می نویسه.

براش آرزوی موفقیت می کنم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 11:32 توسط آلبالو خشکه |


 

عاشقش شدم...

از همان لحظه اول...

عشق در برخورد اول...

همان احساس گمشده ای بود که مدت ها در پی اش بودم...

شب و روز...

حالا آرام و متین در تمام دل و جانم ریشه دوانده....

چه حس خوبیست این دوست داشتن...

احساس قدرت می کنم، می توانم همه دنیا را با یک اشاره اش زیر و رو کنم.

وقتی طنین صدایش در گوشم می پیچد از خود بی خودم می کند، مدهوش می شوم...

دیگر از من چیزی باقی نمی ماند...

هر چه هست اوست...

و باز با یک نگاهش جان می گیرم...

دلربا و رویایی است...

درست همان طور که باید می بود...

همانطور که همیشه دلم می خواست...

 

 

عجبا که موسیقی چه تأثیری بر روح آدمی دارد!

و عجبا که چرا تا به حال پیدایش نکرده بودم...

 

اما مهم نیست چقدر طول کشید، مهم این است که بالاخره زمانش رسید و من خوشحالم که یافتمش...

 

اگر دل و جانتان در هوس شرابی هفت ساله است، همان می نابی که ساقی در جام هر کسی نمی ریزد، پیشنهاد می کنم کمی از آثار ریچارد کلایدرمن را بنوشید، که بعد از آن در مستی ابدی غوطه ور خواهید بود.

 

 

 

از دو نفر به خاطر این حس خوب سپاس گزارم،

عزیزی که روح مرا شناخت و صمیمانه پیشنهاد کرد تا مجموعه آثار ریچارد کلایدرمن را بشنوم.

و دوستی که بی ریا و در نهایت لطف مجموعه آثار کلایدرمن را در کمترین زمان ممکن به من رساند. 

 

و از مهربان خدایم سپاسگذارم که گویی دارد فصلی جدید از زندگیم را رقم می زند.    

 

 

 

 

و حالا این منم با عشقی که از پس خاکستر سالها دوباره زبانه می کشد و مرا بیش از پیش محسور می گرداند....

عشق به موسیقی... پاره ای از وجودم...

 

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 17:10 توسط آلبالو خشکه |


 

دیشب ازت خواستم با من حرف بزنی و چه زیبا امروز با من حرف زدی... درست به همون اندازه که دلم می خواست ازت بشنوم، درست به همون اندازه که دلم می خواست دل گرمی بهم بدی...

 

و چه زیبا از زبان حافظ گفتی، باز هم همون غزلی رو که مهر سال 80 وقتی تازه وارد پیش دانشگاهی شده بودم تو گوشم زمزمه کردی.... بعد از 6 سال دوباره نیت کردم و همین غزل، مایه امیدواری و دلگرمیم شد، غزلی که یه دنیا معنی پشت هر کلمه اش هست....

 

وقتی بعد از نیت کردن دیوان حافظ رو باز کردم و بعد از گفتن بسم الله چشامو باز کردم ببینم خواجه چه غزلی رو برام انتخاب کرده یه آن یاد اون سال افتادم و اشک تو چشام حلقه زد...

 

 

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

                      کلبه احزان شود روی گلستان غم مخور

 

این دل غم دیده حالش به شود دل بد مکن

                 وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

 

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نبود

                      دایماً یکسان نباشد کار دوران غم مخور

 

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

        چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

 

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند

            چون ترا نوحست کشتی بان ز طوفان غم مخور

 

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب

                    باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

 

در بیابان گر ز شوق کعبه خواهی زد قدم

                    سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

 

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

             هیچ راهی نیست کو را نیست پایان غم مخور

 

حال ما و فرقت یاران و  آزار رقیب

                     جمله میداند خدای حال گردان غم مخور

 

حافظا در کنج فقر و خلوت و شب های تار

                        تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

 

 مست از غزل حافظ خود را به دست خدا سپرده ام...

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 21:54 توسط آلبالو خشکه |


 

خدایا با من حرف بزن... بیا اینجا پیشم بشین ... هزارو یک حرف و درد دل دارم، حوصله داری گوش کنی؟؟؟

 

خدای جون همه چی ریخته به هم...قاطیه قاطی شدم دیگه... حالم خوب نیست... اگه امسال نشه، چی میشه؟ خیلی پر توقعم، نه؟ انتظار دارم همین دفعه اولی قبول بشم!!! روم زیاده می دونم، اونم به این خاطره که تو مهربونی، زیادی بهم رو دادی!

 

امروز از ظهر تا حالا یه سر درد لعنتی دارم که با هر کی حرف زدم و هر چی خوردم (حتی مسکن) اما خوب نشده، شدتش کم شده اما هنوزم یه چیزی  اون پشت سرم درد میکنه.... نه تنها تو سرم بلکه بیرون سرم هم درد می کنه، موهام شکسته... اول فکر کردم موهامو زیادی بالا و محکم بستم، کش سرمو باز کردم و موهامو خیلی آروم و پایین بستم، خوب نشد، با کلیپس موهامو جمع کردم بازم خوب نشد... گذاشتم موهام باز باشه بدون هیچ قید و بندی اما همچنان پشت سرم درد می کنه...

 

شام دو قاشق بیشتر نخوردم... یعنی نتونستم، همون دو قاشقم به زور ماست و دو لیوان آب قورت دادم...

 

بد تر از تمام این اوضاع و احوالات اینه که کسی نیست که آدم باهاش حرف بزنه و سبک بشه... نه که نباشه ها... آدم دور و برم زیاده.... یکی رو حضوری می بینم باهاش حرف میزنم، یکیو تلفنی... یکی اس.ام.اس... اما هر کدوم یه جوری حوصلمو سر می برن....

 

خدا جون می دونی دوست دارم با کی حرف بزنم... با دکتر الهی قمشه ای...

و دوست دارم برای بچه ام نامه بنویسم... آخی قربونش برم الان چند ماهه که براش هیچی ننوشتم، از خرداد فکر کنم تا حالا... حتماً حال و روز مامانشو درک می کنه، البته وقتی بزرگ شد و به سن من رسید....بعد از کنکور که احوالاتم دوباره عادی بشه بر می گردم و یه نامه مفصل براش می نویسم، اندازه تمام عشقی که بهش دارم... اندازه تمام دلتنگیام ...

 

خدا جونم می دونی سر شبی داشتم به چی فکر می کردم؟ به ذهنم رسید روز کنکور اون تسبیحی که امسال از تو و از امام رضا عیدی گرفتم با خودم ببرمش سر جلسه... یه جور آرامش خاص بهم میده و یادم میاره که دوسم داری، خیلی... همیشه با من بودی و این بارم کمکم می کنی... اینقدر لطیف که حتی نفهمم چه جوری...

 

باز بیخودی گریم گرفته... اشک تو چشام نمیذاره درست ببینم چی تایپ می کنم، همه چی مواج و منحنی میشه، بزرگ و کوچیک....

 

آخ خدای من...خدای من... برا تو هیچی کاری نداره... هر کاری می تونی بکنی.. اما من خجالت می کشم... ازت چی بخوام.... این همه وقت و زمان...این همه  لطف و کرم... و این همه سهل انگاری از طرف من دیگه جایی برای خواهش نمیذاره...

 

سرمو میذارم رو پات که چشم تو چشت نیفته... این نگاه مهربونت بدتر از هر چیزی منو تنبیه می کنه. خداییی دیگه و همینتم تو رو از همه چیز و همه کس جدا کرده، بهتر کرده، هر کار کنم بازم تنها امیدم تویی بازم اون لبخندت منو به سمت خودت می کشونه... و باز من از همیشه ایام شرمنده تر میشم که هر کار می کنم به دل نمی گیری و با مهربونی ازش میگذری و باز یه فرصت دیگه....

 

آخ ... خدای من... چه جوری میشه عاشقت نبود...

 

نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد / بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

 

خدای من میشه یه کاری کنی برم یه جای دور... برم، تنهای تنها...

 

مهربون خدای من... ممنون که بازم مثه همیشه با آرامش به تمام حرفای چرت و پرت من گوش کردی... همین که گوش می کنی یه دنیا برام ارزش داره... آخه وقتی حرفام تموم میشه حس می کنم سبک شدم...

 

خدای من، دستمو محکم بگیر و منو ببر هر جا که دلت می خواد... با تو بودن اینقدر آرامش بخشه که به هیچی دیگه غیر از اون فکر نمی کنم....

 

چه سالی بود امسال؟!!!.... اما داره مثه برق و باد تموم میشه... خدایا برای سالای بعدی من چه فکری کردی؟؟؟ تو این چند سال که هر کار دلت خواسته با من کردی و منم عاشقانه دارم پا به پات میام... هر ناز و عشوه ای رو خریدارم... چون به تو اطمینان دارم...

 

پس به امید تو.... لطف تو .... کرم تو... مهربونی تو...

 

فقط کمکم کن که قدرتم و پشتکارم بیشتر بشه... همتم و سعی ام رو بلند کن... در یه کلام لیاقت این همه خوبی رو به من عطا کن که قدرشو بدونم و ازش استفاده کنم...

 

الهی به امید تو ... روز جمعه ساعت 8:30 صبح باید برم سر جلسه کنکور بشینم..

الهی به امید تو روز دیگه ای رو آغاز می کنم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 0:9 توسط آلبالو خشکه |


 

 

امشب، شب ولنتاینه، خیلیا امشب کادو دادن یا کادو گرفتن....

 

 

Forget love...I'd rather fall in chocolate

 

تو اینترنت بیشتر از سال های پیش وبلاگ ها و سایت ها و تبلیغاتیو می بینی که همه یه صدا می گن: ایرانی!!! روز عشق ایرانی را گرامی بدار!!!!!! بیایید به جای 14 فوریه (25 بهمن)، 29 بهمن روز سپندار مذگان یا اسپندار مذگان را جشن بگیریم... ما ایرانی هستیم، سنت خود را حفظ کنیم...

 

خستم می کنن... خسته شدم اینقدر ما و اونا کردن... چقدر هم که مردم تره خورد می کنن براشون... همه کار خودشونو می کنن...

 

 

من((من ، خالی از عاطفه و خشم، خالی از خویشی و غربت، گیج و مبهوت بین بودن و نبودن))... نشستم پای کامپیوتر... جمعه دیگه آزمون دارم... هدفون رو گوشمه و صدای یه ملودی میاد....دوسِت دارم...دوسِت دارم... توی دنیا، تو رو دارم... و باز هم آهنگ..... نمی دونم چرا دیگه دوست داشتن برام معنای خاصی نداره... حتی حوصله ندارم بهش فکر کنم....

 

 

گفتم ای عشق، من از چیز دگر می ترسم     گفت آن چیز دگر نیست دگر، هیچ مگو

 

 

امروز برای تقریباً بیست و چند نفر اس.ام.اس زدم و ولنتاین رو تبریک گفتم...هر کدوم از صبح تا حالا به نوعی دارن جواب میدن و متقابلاً تبریک میگن... اما چه فرقی می کنه؟!!! حس من عوض نمیشه...

هر کی که یکیو دوست داره به قصد و منظوری دوست داره... هیچ کس نیست که آدمو واسه خودش بخواد... هیچ کس...((عشق، آخرین همسفر من، مثله تو منو رها کرد، حال دستام مونده و تنهایی من))

 

باز امشب دیوانه شدم....

 

 

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت       آمدم نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو

 

 

در اوج دیوانگی هم عشق است که به داد دلم می رسد اما خیالش... فکرش... عشقی در عالم خارج نیست... هر چه هست خیال است، ظاهر است... باطن ها پوچ است...

 

آهنگ تموم میشه و دوباره شروع میشه، گذاشتم تکرار بشه... نمی دونم خواننده ش این آهنگو برا کی خونده؟ آخه با احساس خونده... مثه آسمون که تنها امیدش چند تا ستاره ست، دیدن برق نگاهت واسه من عمر دوباره ست... اما فکر کنم در اون لحظه تو ذهنش فقط تصور یه معشوق بوده...یه معشوق خیالی...

 

گفتم این چیست بگو، زیر و زبر خواهم شد        گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو

 

 

آخ... دلم میخواد برم یه جایی که هیچکی نباشه... هیچ کس... حتی یه آشنا... یه جای دور... دلم میخواد برم مسافرت، برم دور دنیا... دور دنیا در هر چند روز که شد... اصلاً تا آخر عمرم... ممکنه الان خنده دار و دور از ذهن به نظر برسه اما یه روز عملیش می کنم...

 

ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال  خیز از این خانه برون، رخت ببر، هیچ مگو

 

 

قلب تو قلب پرنده، پوستت اما پوست شیر

زندون تنو رها کن،

                      ای پرنده پر بگیر...

 

اون ور جنگل تن سبز، پشت دشت سر به دامن،

اون ور روزای تاریک، پشت نیم شبای روشن،

                                                          برای باور بودن،

                                                              جایی شاید باشه شاید

                                                       برای لمس تن عشق،  

                                                              کسی باید باشه باید

که سر خستگیاتو،

               به روی سینه بگیره،

                         برای دلواپسی هات،

                                      واسه سادگیت بمیره...

 

قلب تو قلب پرنده،

پوستت اما پوست شیر

زندون تنو رها کن،

                      ای پرنده پر بگیر...

 

حرف تنهایی قدیمی ،

اما تلخ و سینه سوزه ،

اولین و آخرین حرف،

حرفِ هر روز و هنوزه...

تنهایی شاید یه راهه

      راهیه تا بی نهایت

              قصه همیشه تکرار

                          هجرت و هجرت و هجرت...

 

اما تو این راه که همراه

     جز هجوم خار و خس نیست

         کسی شاید باشه شاید،

                                        کسی که دستاش

                                                               قفس نیست!

 

 

 

(کسی شاید باشه...کسی که دستاش قفس نیست...)

                                                

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 0:20 توسط آلبالو خشکه |


 

تصور كن امروز، روز آخر زندگيت روی اين سياره است.

تصور كن كه اين فكر چقدر باعث رحمتهای زيادی در زندگی امروزت خواهد شد. 

امروزت را به بهترين و رضايت بخشترين لحظات تبدیل می كنی تا آنچه دوست داری انجام دهی،

چنانكه پنداری فردايی در كار نيست.

 

دکتر الهی قمشه ای، بر گرفته از سایت شفا

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 21:11 توسط آلبالو خشکه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

بیرون از عمل، ‌جز دروغ چیزی نیست. تنها عمل است که دروغ نمی‌گوید. مردم را،‌ آن جا و این جا، باید در عمل‌شان قضاوت کرد.
جان شیفته نوشته رومن رولان

نوشته های یک آلبالو خشکه


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

شفا
عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات
ستون آزاد
چهل نامه کوتاه به همسرم؛ اثری از نادر ابراهیمی
Recent
دیوان حافظ
کتاب "شازده کوچولو" با ترجمه محمد قاضی
هنر پیشه ها و خواننده های قدیمی ایرانی (قدیمی ها )
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

خرداد 1387

اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384


آرشیو موضوعی

"آناهیتا شاهدخت سرزمین ابدیت" اثری از آرش حجازی
یادداشت های آلبالو خشکه
یادداشت های بیدل
داستان منظوم نرجس خاتون مادر امام زمان (ع)


پیوندها

فراتر از بودن
پسر خالم (سیامک)
روزهایی که می گذرند...
یقین
فتوبلاگی به رنگ آلبالو...(عکس هایی که می گیرم)
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن...
صبح بهاری
پرسش های برای آینده نو
گیلاس آبی
سکوت، آرامش
lets learn English
چهره دیگر
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin