میخوام یه ماجرای خنده دار براتون بگم از روز چهارشنبه .
چهارشنبه ظهر از ساعت 1 تا 4 آزمایشگاه بافت شناسی داشتیم ( منو مینا ، و بیشتر دوستام که ورودی 81 هستن ) . یکی از دوستای خود شیرینمون به مناسبت روز معلم کیک پخته بود و آورده بود ، تا همه با هم نوش جان کنیم . منم که از صبح بعد از صبحونه هیچی نخورده بودم ( چه برسه به ناهار ) و داشتم از گرسنگی ضعف می کردم ، منتظر بودم استاد درسو که داد ، با مینا بریم ناهار و بعد برگردیم نمونه ها رو ببینیم . اما از وقتی چشمم به کیکه افتاد دیگه بدتر شدم ، طاقت نداشتم ، اینقدر حرف از کیکه زدیم که استاد بالاخره رفتو کیکو برید . ( حتماً همه خیال کردین که من یه جورایی کیکرو دو در کردم ؟ نه بابا ما اهل این کارا نیستیم ، حالا بقیشو بخونین ببینین چی شد !!!....)
استاد به ما گفت هر کی بیادو یه تکه برداره ، بفرمایید ، مام زود رفتیم تا از قافله عقب نمونیم ، قسمت جالب و با حال ماجرا این جا بود که حالا تو اون هاگیر واگیر ، سعیده ( یکی از دوستامون ) به فکر عشقش افتاد و پروانه ای شد و یه تکه بزرگ کیکو برداشت گذاشت کنار برا شازده ( مرتضی ، یکی دیگه از دوستامون که مث سهیل فارغ التحصیل شده ، اما داره کارای معافیشو ردیف می کنه که نره سربازی ، سعیده هم همینطور براش نذرو نیاز میکنه که نره و زودتر بیاد خواستگاریش ، آقا مرتضی هم که قبلاً باید کلی منتشو می کشیدی که دانشگاه تشریف فرما بشن ، حالا هر وقت میری ، به به آقا مرتضی ، شمام که اینجایی ، آره ، میدونی ، یعنی کار داشتم ) که وقتی میان نوش جان کنن .
مینا یه دفعه دیدو گفت : ستاره چرا سعیده یه تکه برداشته گذاشته کنار ؟ گفتم : خب معلومه ، برا مرتضی برداشته که اومد بخوره .اولش کاری به اون کیکه نداشتیم ، اما کم کم دوباره گرسنمون شد و به یاد کیکه افتادیم . دیدیم که سعیده گذاشتش روی یه دستمال کاغذی پشت کیفش ، کنار دیوار ، میکروسکوپشونم درست همون بغل بود و سعیده و دوستاش همون جا بودن ، بدون کوچکترین فاصله از کیف .در همون لحظه چشای منو مینا برقی زد و یه لبخند شیطانی رو لبمون نقش بست و از فکری که کرده بودیم ، دو تایی زدیم زیر خنده ، ( تو رو خدا می بینین دانشگاه که نیست ، فقط میریم شر بازی ، البته شر بازیو شیطونیا جای خودشو داره و درسم جای خودشو ، مثلاً همون روز استاد موقع درس دادن چند تا سئوال اساسی پرسید که بنده درستو کامل جواب دادم ، بعضیا داشتن از حسودی می مردن که این ستاره کی درس می خونه ما که هر وقت دیدیمش تو دانشگاه بودو جلسه داشت ) .
با مینا نقشه کشیدیم که هر طور شده نذاریم دست مرتضی به کیک برسه و یه حالیم از سعیده بگیریم . سعیده هم رفت دو تا لیوان یه بار مصرف آوردو کیکو گذاشت توش و کار مارو برای بردنش راحت تر کرد ، بعدشم عطرشو ( بوی خیلی نتد یاس میده این عطرش که از ترم اولم همینو میزنه به خودش . منم شدیداً به بوش حساسیت دارم ،تا حالا چند بارم بهش گفتم ، اما خودش فکر میکنه که خیلی خوشبو و به قول بچه ها دلبر میشه وقتی اونو میزنه ) از تو کیفش در آوردو زد به مقنعش ، اما کار سخت تر از اون چیزی بود که فکر میکردیم ، حدود یه ساعتی تلاش کردیم نشد ، از خیرش گذشتیم ، با استاد خداحافظی کردیمو رفتیم . اومدیم پایین که مرتضی رو دیدیم ، دوباره رفتیم بالا برای آخرین بار سعیمونو بکنیم .به به ، دیدیم اوضاع بهتر شده ، بچه ها یه کم از میکروسکوپ فاصله گرفتن ، سعیده هم تو حال خودش نبودو حواسش پرت بود ( حتماً پیش مرتضی بوده ) .مینا رفت با بچه ها صحبت کردو حواسشونو پرت کرد ، به منم اشاره میکرد که کیکو بردارم ، منم تو یه فرصت خوب ، جیمز باندی ، کیک برداشتمو گذاشتم تو کیفمو بدو بدو رفتم ، دفعه اولی بود که از این کارا میکردم ، اومدم پایین ، یکی از دوستامو دیدم ، گفتم به مینا اس.ام.اس بزنه که گفت موبایلمو نیارودم ، میرم آزمایشگاه صداش میزنم .منم رفتم تریا و منتظر موندم ، مینا که اومد کلی خندیدیم ، گفت خدا نکشد ستاره ، وقتی داشتی برمیداشتیش گفتم الانه که سعیده ببینه و همه چی لو بره .
خلاصه جاتون خالی کیکو نصف کردیمو خوردیم ، اما همش منتظر بودیم که سعیده سر برسه ، اما خبری نشد .مینا میگفت سعیده نارحت میشه حتی اگه یه سال دیگه بفهمه . ولی دو تایی به این نتیجه رسیدیم که آدم باید یه کم جنبه داشته باشه ، اگه ما همچین کاری کرده بودیم که سعیده خیلی راحت میومدو کیکو میخوردو میخندید تازه کلی هم سر به سرمون میذاشت و از اون به بعد حرفی بود که همه پشت سرمون میگفتن . آخیش دلم خنک شد ، یه بار اساسی حال سعیده رو گرفتم . راحت شدم .
ستاره