تبليغاتX
آلبالو خشکه

آلبالو خشکه

نوشته های یک آلبالو خشکه...

سایه ها می دانند که چه تابستانی ست !

۱- خدايا راهی نمی بينم و آينده پنهان است

اما مهم نيست ، همين كافی ست

كه تو همه چيز را می بينی و من تو را

خدايا در اين دنيا، پيوسته در معرض نابودی ، هلاك و مرگ هستم

در دل می گويم :

خدا يا تو به خاطر بندگانت معجزات بی شماری می كنی،

پس به نجات من هم بيا

مرا موهبت آن بخش

كه در تو زندگی كنم

پيش بروم و نفس گسيخته را بكشم

مباد كه از ياد ببرم

تو پناه و آسايش من هستی

با دستی دامن تو را می گيرم

و با دست ديگر به تهيدستان و دردمندان ياری می رسانم

مرا در اوقات تنهايی و نيازمندی تنها مگذار

ای رحيم و بخشنده !

مرا درياب!

 

(این مطلب رو از بین فایلهام که تازه پیداشون کردم براتون نوشتم)

 

 

۲- اول از همه از ستاره جونم به خاطر راهنماییش خیلی ممنونم . ستاره جون کاراییو که گفته بودی انجام دادم و تمام فایل های هایدم دوباره برگشت . نمی دونی چقدر خوشحال شدم . کی فکرشو می کرد دوستی ما که خیلی اتفاقی بود به اینجاها کشیده بشه ؟!  تو اون سر دنیا منم این سر دنیا ...به نظر من لازم نیست که دو تا دوست در کنار هم باشن مهم اینه که چقدر از لحاظ روحی با هم ارتباط داشته باشن و در مواقع لزوم به هم کمک کنن و چه چیزایی از هم یاد بگیرن و از اینکه هم دیگه رو پیدا کردن خوشحال و راضی باشن . به خاطر مهربونیت و اینکه منو دوست خودت می دونی ممنون.

 

 

۳- امتحانام تموم شد، هوراااااااااااااااااااااااااا...اما هنوز یه امتحان مونده که فاینال آز.فیزیولوژی جانوری 2 و هفته دیگس و بعدش خلاص .

 

 

۴- چند  روز پیش که با همکار نویسندم داشتم صحبت می کردم بهش گفتم همیشه دلم میخواسته به بچه ام نامه بنویسم تا وقتی بود و بزرگ شد بخونه و مامانشو و بهتر بگم دیدگاه مامانشو از دنیا بشناسه . خیلی استقبال کرد و گفت عجب کار جالبی . البته اینو بگم که مامان خودم یه کتابی داره تو کتاب خونه اش مال زمان جوونیاش بوده به نام "به کودکی که هرگز زاده نشد"، اسم نویسندش خاطرم نیست (میرم می گردم اگه کتابو پیدا کردم حتماً دربارش می نویسم ) . من وقتی اول راهنمایی بودم دیدمش و چند صفحه اش رو خوندم ولی اون موقع خوشم نیومد . اما همش نوشتن نامه برای بچه ام تو خاطرم بود تا امروز که می خوام اولیشو بنویسم :

سلام عزیز دلم ، نمی دونم الان کجایی؟ شاید تو بهشت پیش خدایی و داری موز می خوری. آخه میدونی سینا پسر داییم وقتی مهد کودک میرفته (الان دوم دبستانه) عکسای عروسیه مامان باباشو می بینه و به مامانش میگه : مامان من کجام ؟ چرا نیستم ؟ مامانشم میگه تو پیش خدا بودی . بعد سینا خوشحال میشه و میگه آخ جون پیش خدا بودم داشتم موز می خوردم ؟... شاید به قول سینا پیش خدا داری موز می خوری و از اون بالا داری مامانو تماشا می کنی.

نمی دونم وقتی اینا رو می خونی چند سالته؟ دختری یا پسر ؟ بالاخره چه کسی بابای تو شده ؟ مامان پیشت هست یا نه ؟ اما دلم می خواد بدونی هر اتفاقی بیفته من مامانت می مونم و همه جا با تو هستم و حتی الانم که نیستی خیلی دوست دارم .

دلم می خواد باهات حرف بزنم ، درد دل کنم، خاطراتمو برات تعریف کنم و به همین خاطر هرز گاهی نامه ای برات می نویسم تا وقتی بزرگ شدی بخونیش . دلم میخواد فقط یه انسان کامل بشی و مهم نیست که چی بخونی یا چه کاره بشی. مامان جون من از تمام دل مشغولی ها و تفکراتم برات می نویسم، شاید جواب بعضی از سئوالات تو  هم توی نوشته های مامان باشه .

روی ماهت رو می بوسم .  

 

 

۵- داشتم نگاهی به فایل های هایدم که دوباره پیداشون کردم ، مینداختم که یه متنی در مورد دکتر شریعتی پیدا کردم . اون سالی که خوندمش خیلی ازش خوشم اومد و سیوش کردم اما یادم نیست منبعش کجا بود و کی نوشته بودش . (نویسنده محترم متن ذیل، اگر روزی روزگاری به وبلاگ من رسیدی و نوشته خودت رو اینجا دیدی، به بزرگی خودت منو ببخش که اسمت رو نمی دونم، اگر می دونستم حتماً اسمتو می نوشتم .) دیدم بی مناسبت نیست اگر الان بذارمش اینجا تا همه بخونن چون چند روز پیش سالگرد شهادت دکتر شریعتی بود . اتفاقاً روز دوشنبه 29 خرداد حدود ساعت 3 یا 4 بعد از ظهر شبکه 4 قسمتهایی از سخنرانیه دکتر در مورد شخصیت و جایگاه زن و به طور کلی حضرت فاطمه رو نشون داد که خیلی مفید و جذاب بود و کلی استفاده کردم .

چند روز پیش که ایام عزاداریه حضرت فاطمه بود خیلی دلم میخواست مطلبی بنویسم اما نشد (در کل نوشتن در مورد چنین شخصیت هایی بهانه نمی خواد ، هر وقت که بتونی ، همون موقع خوبه و من هر وقت بتونم حتماً افکارم رو می نویسم تا شما هم بخونین). طی صحبت هایی که با مامانم می کردم ، مامان پیشنهاد کرد که حتماً کتاب "فاطمه، فاطمه است" دکتر شریعتی رو بخونم و معتقد بود اگه بخونم حتماً نظرم نسبت به ایشون عوض میشه و حضرت فاطمه رو بهتر میشناسم . منم به خودم قول دادم که در اولین فرصت کتابو پیدا کنم و بخونم . بعد بابام هم وارد بحث شد و گفت کتابای دکتر مطهری رو هم بخون چون از لحاظ عقاید و تفکرات مث دکتر شریعتی بوده و انسان والایی بوده و ضمناً شوهر خواهر دکتر شریعتی هم بوده .

من به مامانو  بابام گفتم یعنی الان کسی یا جایی هست که متن کامل کتابای این ها رو داشته باشه ؟ بدون سانسور؟ و بعد همه به این نتیجه رسیدیم که اگر طالب باشیم پیدا می شه .

خب ...از اصل قضیه دور شدیم ، متنو بخونید :

  

 

ديگر چه نيازی است به تو ، شريعتی؟!

 

بسم الله الرحمن الرحيم

دلم گرفته از اين روزها ، دلم تنگ است

ميان ما و رسيدن هزار فرسنگ است

مرا گشايش چندين دريچه کافی نيست

هزار عرصه برای پريدنم تنگ است

چگونه سر کند اينجا ترانه خود را

دلی که با تپش عشق او هماهنگ است

هزار چشمه فرياد در دلم جوشيد

چگونه راه بجويد که روبرو سنگ است .

خورشيد در پس کوههای ستبر عزم رفتن دارد و من در غروب دلتنگی ، دست پريشان دل را فشرده ام و سر بر شانه آشفتگی به دنبال زانوی محرمی می گردم .

نخلستان بنی نجار کجاست ؟

حلقوم چاههای آشنايش کو ؟

بهانه ای در حلقومم گره خورده است !

بهانه ای که هجم هجومش تکلف کالمم را از هم پاشيده است .

آشنايان معذورم بداريد از اديبانه سخن گفتن که سوزش اين زخم چنان آه از نهادم بر آورده است که رشته همه ضابطه های نيک سخن گفتن را دريده است .

بگذاريد چون او سخن بگويم و و بی هيچ تکلفی از درد بنالم .

ديروز بود که آمدی ، ازدل کوير ، کويری که تو را جوشاند تا چشمه زلالی باشی برای هميشه حلقوم های تشنه و دست جادوگر دنيا در برابر اين عطای عظمی چه تقدير شگفتی از کوير نمود که تا انتهای ابد نامش را در قاموس دلهای دگرگونه جاودانه ساخت که پيش از تو کوير تنها يک برهوت گمشده بود و پس از تو يکآشنا سرزمين کشف ناپذير .

ديروز که آمدی چشمه زلالی شدی برای حلقومهای تف ديده انديشه مان ، دستهای سرگردانمان را فشردی و بی هيچ تاملی در کوچه های بن بست، درب گلين خانه فاطمه را نشانمان دادی .

خانه کوچکی که خود سرودی از همه تاريخ بزرگتر بود .

ديروز که آمدی قفل تمامی دربهای کليد شده انديشمه مان را شکستی و ياری مان دادی که علی را کشف کنيم .

ديروز که آمدی ...

چه می گويم ؟ مگر می شود حجم آنهمه حادثه را در دخمه کوچک ذهن گنجاند . مگر می شود تو را و عظمت انديشه ات را به وصف نشست که تو در حصار تنگ کلام نمی گنجی . عظمت تو را تنها بايد به تماشا نشست ، به چشيدن ، به لمس کردن که حجم تو ای کشف ناپذير ، هرگز به حقارت دستهای کوچکمان نمی آيد .

بگذار وصف تو رابه ديگر سوی نهم و چون هميشه که از هجوم حجم تنهايی به تو پناه می آوردم ، اين بار نيز زانوی محرمت را بيابم و سنگينی حلقومم را برای آن مويه کنم که توصيف تو به چه کار می آيد ؟

توصيف تو به چه کار می آيد ؟

نه تو آنقدر کوچکي که من با تلاش حقيرانه ام بزرگ نشانت دهم و نه آنقدر من بی دردم که دامن درکت را رها کنم و جدای از تو به توصيف بنشينم .

تو به من آموختی که در اوج همه تنهايی ها و سردرگمی ها و پريشانی ها ، برای رهايی از عقده های بغض که نه ، چه می گويم ؟!  اگربغضها نباشند ، يقيناً بی تفاوتی ها هستند ، غفلتها هستند ، فراموشي ها هستند ؛

برای ياد آوری اصالتها و آرمانها و عشقها و شورها ، برای ترس از فراموشی خويشتن ، نامه ای بنگارم ، نامه ای برای همه عصر ها و نسلها

و من سنت تو را برای تو می نويسم ، تويی که محرم ترينی برای اين حلقوم .

ای بی قرار ترين ميهمان شام !

اندکی در شام دلم قرار گير ، اگر چه ميدانم که حجم حضورت در حقيرستان دلم نمی گنجد .

سالهاست که تو رفته ای ، آنچنان شتابناک که از خويشتن شرممان شد .

سالهاست که تو رفته ای ، اما هنوز مصلحت انديشان ما ، مصلحت نمی بينند که تو زنده باشی و انديشمندان ما صواب را در اين ديدند که هنوز تو اشتباهاتی داشته باشی و اين اشتباهات بهانه ای باشد که در جمع دوستداران تو حضور نيابند .

اشتباهاتی که نمی دانم چرا هيچ کس نمی داند که مصداقش در چيست ؟

تو گويی هيچ کس علاقه ای به نشان دادن مصاديقش ندارد .

من اما ،

من اما ، اگر حلقوم انديشه ام ياری دهد ، خواهم گفت که اشتباهات تو چيست و چه کسانی از آن رنج می برند ، رنج که نه ،

بگذار بگويم برادر ،

بگويم که اشتباهات تو زيستن خيلی ها را به خطر انداخته است .

همان گونه که نامت ، نان خيلی ها را به خطر انداخته است .

خيلی هايی که ميشناختی ، می شناسم و خواهند شناخت .

خيلی ها که مصلحت بودنشان با کلام تو در تضادی دست و پنجه نرم مي کند .

آری برادر ، چه نيازی است به گفتن ، که تا انتهای ابد ، همه آنانی که آشيانه انديشه شان را با عنکبوت جهل آذين بسته اند ، خواهند دانست که اشتباهات شريعتی چه بوده است ؟

چرا تو زنده باشی ؟

بگذار در سالروز شهادتت درشت ترين خبر روزنامه ها پيام افتتاحيه سمينار فرش باشد و بزرگواران ما به تصويب ابعاد فرشنامه هايی بنشينند که بيش از آن هيچ پايی نبايد دراز شود .

چرا تو زنده باشی ؟

وقتی که ديگر هيچ کس با ابوذر از چهارراه درد عبور نمی کند ، يگانه مرد انديشه ات در ربذه تنها می ماند .

وقتی ديگر هيچ کس به رسالت حسين کاری ندارد .

وقتی ديگر هيچ کس به رسالت حسين کاری ندارد ،

بايد که زينب ازدودکش آشپزخانه اش به معراج برود .

وقتی ديگر هيچ سری درد نمی کند .

بايد که سراغ پيشانی بندهای سرخ را از نمايشگاهها گرفت .

چرا تو زنده باشی ؟

وقتی به حمد الله ارتفاع انديشه انديشمندانمان آن قدر صعود کرده است که ديگر هيچ کدام ، هيچ اشتباهی ندارند ، چرا به تو ، به تو که اشتباهات پر دردسری داشته ای بها داده شود ؟

بگذار انديشمند عادل ما ، عدالت را تراز کند و دلش برای صفويه بسوزد و تاملی

در تشيع علوی داشته باشد .

چه نيازی است به تو ؟

وقتی برادرانم از آن سوی شهر عبور می کنند ، از چهارراه درد ، از چهارراه فقر ، از کنار قصر عقيل می گذرند ، تا در ماوای اميدهای مردم ، پاهايشان را از روانشناسی فراتر بگذارند و از استاد معظمشان سوال کنند که :

چگونه می شود با ارواح تماس داشت ؟

وقتی روزگار ، روزگار نو شدن است و هيچ کس از انديشمندان ما نيز برخالف مد سخن نمی گويند

چرا جملات از مد افتاده تو بار ديگر تکرار شود و پرستيژ محافل ما را بر هم بزند.

آری برادر !

وقتی نخبگان شهرمان متفق القولند که اسلام بدون سرمايه خديجه حيات ماندن و بودن پيدا نمی کرد .

ديگر با من بگو ، چرا بايد مثلث زر ، زور ، تزوير آرامش آنانی را که می خواهند با سرمايه شان خادمان به اسلام باشند را بر هم بزند ؟

وقتی قرار است آرامش تا مغز استخوان خانه هايمان نفوذ کند ، ديگر چه نيازی است به تو ؟

تويی که کلامت به بی قراری مان می خواند .

نيستی برادر .

نيستی تا نشانت دهم که داشتن و خواستن چه بلايی بر سر نور چشمهايمان آورده است ؟!

و بازار عافيت چه کسب و کاری گرفته است ، اين روزها ؟!

شرم دارم از تو . لحظه ای چشمهای کويری ات را بگردان ، تا با تو مويه کنم که اين روزها شاگردانت ،

حتی آنان که حيات فکری خود را مرهون و مديون تو هستند ، برای بودن در جمع دوستدارانت استخاره می کنند تا دريابند که خير در چيست ؟ شايد در داشتن ها و خواستن ها

اين روزها برادر ، غنچه همه عشقها و شورها و اشکها و فريادها و رسالتها و آرمانهايمان در چهار ديواری قطور مصلحت می پوسد و هيچ کس مصلحت نمی بيند که قطره آبی در پای اين غنچه های پژمرده بريزد .

چرا تو زنده باشی ؟

وقتی ديگر نيازی به تو نیست،

بايد که انديشمندان ما به ياری زرمندانمان بشتابند و فرضيه بدهند و چنين افاضه کنند که :

"خدا پدرت را بيامرزد ".

تو با آنکه اشتباهاتی داشتی

اما در مسلمان کردن نسل جوان ما خيلی موثر بودی ، خدا خيرت دهد .

حالا که بحمدالله همه جوانهايمان مسلمان شده اند لطفاً تشريفتان را ببريد آفريقای جنوبی و آنها را مسلمان کنيد .

ما ديگر با شما کاری نداريم ، شما نيز به مصلحتتان نيست که با ما کاری داشته باشيد .

و اساساً تفکرات شريعتی به درد يک انقلاب می خورد و نه يک نظام .

ديروز گفته بودم ، که می خواهم خيلی حرفها را بگويم ،

اما بگذار اين رازهای سر به مهر ، همچنان مکتوم باقی بماند ، که بزرگی ميگفت:" دوستدار علی کسی است که به تعداد دشمنان علی دشمن داشته باشد " .

و من نمی دانم چرا آنان که به هر نحوی تو را و انديشه هايت را با منافعشان در تضاد می بينند ، هيچ گاه نمی انديشند که شريعتی و کلام شريعت ، گشايش هديه خدا بر همه عصرها و نسلها بود .

تا آنانی که شجاعت انديشيدن دارند از قحط سالی انديشه نميرند .

آری برادر !

بگذار آنانی که زنده بودن تو را مصلحت نمی بينند ، همچنان در گرداب تلاشهای خود دست و پا بزنند .

بگذار انديشمندان ما هيچ کدامشان افتخار ندهند که در جمع دوستداران تو حضور يابند،

بگذار آنانی که حيات فکری خود را مرهون و مديون تو هستند باز هم مصلحت نبينند که از تو سخن بگويند ،

بگذار اسلامی ترينها و انقلابی ترينهای اين ديار مصلحت نبينند که به يادبود تو بنشينند .

بگذار آنانی که شجاعت انديشيدن را ندارند ، همچنان با هر آنچه که بوی تو را دارد دست و پنجه نرم کنند .

بگذار هزار گذاردن ديگر اتفاق بيفتد .

نمی دانم چرا نمی دانند ، ياد تو نه از آن روست که تو نيازی به ياد کردن داشته باشی ، که عظمت روحت از حقارت اين کلام منزه است .

که اگر به يادبود تو می نشینيم از شدت نيازی است که در خويشتن احساس می کنيم .

نياز به ياد آوری اصالت ها و غيرت های فراموش شده مان

و نمی فهميم چرا خيلی ها نمی فهمند کلام شريعتی همچون شجره طيبه ای است که تا انتهای ابد مخاطبان خويش را خواهد يافت و همچون هميشه راه گشايشان خواهد بود حتی اگر خيلی ها نخواهند .

و ديگر چه بگويم که : تلک شقشقه هدرت ثم قرت

و

قرص خورشيد ، آمد او را به هوا برد که برد

ولی آن نور درشت ، چشم ما بود

وتو ای نور درشت ، اگر در تپش باغ ، خدا را ديدی همت کن

و بگو : ماهی ها حوضشان بی آب است.

پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 |

یه فتوبلاگ آلبالوییییییییییییی

زود باشین این لینکو ببینین می خوام برم کار دارم ... چیو ؟ خب آدرس وبلاگ جدیدمو...یعنی فتوبلاگمو......http://www.albaloophotoblog.blogfa.com......از این به بعد عکس هایی می گیرم که میذارم اینجا.

پ.ن ۱: ستاره جونم خوشحالم که خوشحال شدی  . در مورد اون بازی (کی وبلاگ نویس شدی ؟....) ممنون که دعوتم کردی در اسرع وقت می نویسم .

پ.ن ۲ : اگه بتونم امروز دوباره بر میگردم .

چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 |

آلبالو خاتون !

چطوره ؟ قالب جدیدو می گم ؟ خوبه ؟

حس و حال قدیمی به آدم دست میده . از این به بعد با این قالب جدید به جای آلبالو خشکه میشم : آلبالو خاتون


فکر کنم یه کم حجم این قالب زیاده چون صفحه دیر دان لود میشه . شایدم سرعت خط اینترنت پایینه ! نمی دونم

۱۳:۱۷

یکشنبه بیستم خرداد 1386 |

یه وبلاگ دیگه !

دلم میخواد یه فتو بلاگ داشته باشم !

فعلاْ باید بیشتر فکر کنم . شایدم فتو بلاگ درست نکردم و عکس و مطلبو با هم همین جا گذاشتم .


 www.sotooneazad.ir

اشتراک رایگان تابستونی ستون آزاد

ماهنامه طنز ستون آزاد ، پرتیراژترین نشریه دانشگاهی کشور

 

این سایت رو به قسمت لینک ها هم اضافه می کنم . فوق العاده است . حتماً ببینید .

پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 |

زمانی برای نوشتن

1- دیروز و امروز هوا ابری بود، ابری اما نه دلگیر مث روزای ابریه تو زمستون. اما امروز از حدود 2:30 ظهر به بعد بالاخره آسمون بغض دلش ترکید و زد زیر گریه و وقتی اشکاش چکید رو زمین، همه جا رو بوی خاک بارون خورده پر کرد و منو که پای کامپیوتر نشسته بودم مست مست کرد و وادارم کرد پنجره رو باز کنم و تو اون هوایی که منو یاد شمال مینداخت چند تا نفس عمیق بکشم و الانم فکر می کنم حالش بهتر شده طفلی چون رنگو روش باز شده و همه جا رو آفتابی کرده برام . آسمونم به من رفته . منم تو زمستون حالم زیاد خوب نبود و بیش از نیمی از اوقات هوای دلم کاملاً ابری بود اونم ابرای سیاه بارونی و یه دفعه بیخودو بی جهت همچی سیلی از چشام جاری میشد که میزد همه چیو با خودش میبردو خراب می کرد، اما الان که بهار شده و مهربون خدای خوبم بازم معجزه کرده و به جای اون سردی و ناامیدی زمستون هوای لطیف بهار و امید دوباره ای بهم داده دیگه دلم اونجوری نیست گاهگاهی یه ابر کوچولو از اون مدلایی که بارون بهاری داره میاد و هنوز نباریده بادی پیدا میشه و میبردش به یه جای دور تا شکوفه های درخت امیدم با رگبار بی موقعش پرپر نشن و رو زمین نریزن .

 

2- فواصل نوشتنم زیاد شه، نمی دونم چرا ؟! هر روز کلی چیزی می خوام بنویسم اما تا به خودم میام شبه و موقعه خوابیدن .

 

3- قابل توجه تمام پیام نوریا : دوشنبه پیش (7 خرداد) روی در ورودی سالن دانشگاه یه اطلاعیه دیدم که نوشته بود دانشجویانی که ترم اول سال 86- 85 (یعنی ترم پیش) از درسی با نمره ای بین 50/9 تا 99/9 افتادند، نمره اون درس براشون 10 حساب میشه .

من که فقط تا همینجاشو بیشتر نخوندم و در حالیکه از خوشحالی بالا و پایین می پریدم داد میزدم و می گفتم : زهرااااااااا  آخ جووووووووون فیزیکم پاس شد .

این فیزیک ما 4 واحدی بود و من ترم پیش با 5/9 افتاده بودم و اصلاً نرفتم پیش استاد التماس کنم که اگه می تونه بهم نمره بده . اما از کارم پشیمون شده بودم و فکر می کردم کاشکی میرفتم و یه امتحانی می کردم شاید 5/0 نمره میداد .

وقتی خوشحالیام تموم شد دیدم زیادم اتفاق جالبی نبود، آخه من این ترم با احتساب فیزیک 18 واحد داشتم که حالا 4 تاش که فیزیک بود پاس شده و می مونه 14 تا دیگه و چون مهلت حذف و اضافه هم گذشته دیگه نمی تونم به جای فیزیک، 4 واحده دیگه بردارم. تازه اگه این ترم میرفتم سر جلسه و امتحان میدادم نمرم از 10 ای که اینا دادن بیشتر میشد و معدلم بهتر میشد. بهمنم ترم آخرمه و 23 تا واحد دارم. اگه از اول ترم این قانونو تصویب می کردن اونوقت منم میرفتم یه خاکی تو سرم می ریختم 2 تا درس دیگه به جاش برمیداشتم و تعداد واحدای بهمنم کمتر میشد، خلاصه که این قانونشون برا من یکی اصلاً فایده نداشت . اینام با این قوانینه بی موقعشون میزینن فاتحه آدمو میخونن.

حالا از حق نگذریم بعضی از قانوناشونم خوبه . یه روز بعد یعنی سه شنبه 8 خرداد خبردار شدم که قراره از این به بعد تو کارنامه پیام نوریا نمره زیر 10 نباشه (چیزی که تو خیلی از دانشگاه های دیگه اتفاق میفته اونم دانشگاهایی که استاد به جای کتاب، جزوه و نمونه سئوال میده و از تو همونا امتحان پایان ترم میگیره، نه دانشگاه ما که درسا سخته و از جزوه استاد و نمره دست استاد و پاچه خواری استاد خبری نیست و امتحانای پایان ترممون دست هر چی کنکوره از پشت بسته) . یعنی اگر دانشجویی از درسی افتاد نمره اون درس توی کارنامش منظور نمیشه تا بالاخره اون درسو پاس کنه . قبلاً این قانون جور دیگه ای بود به این ترتیب که مثلاً اگر دانشجویی 3 بار درسیو برمیداشت و میفتاد و بار چهارم پاس می کرد، توی کارنامش فقط نمره اولین باری که افتاده بود و نمره اون دفعه ای که درسو پاس کرده بود رو براش میذاشتن و دیگه بقیه نمرات زیر دهش توی کارنامه ثبت نمی شد .

 

4- خب ...نوبت میرسه به جواب اون تست خود شناسی که هفته پیش نوشته بودم. ببینم اصلاً جواب اون سئوالو دادین یا نه ؟ هر کی جواب نداده بره اول جواب بده بعد بیاد اینجا پاسخ سئوالا رو بخونه .

 

سئوال:

به کسانی فکر کنید ، کسانی که شما را بشناسند و برای شما مهم باشند . آن ها را به رنگ های زیر ربط دهید . توجه کنید که افراد تکراری نباشند . برای هر رنگی نام یک فرد.

زرد  ،   نارنجی  ،  قرمز  ،  سفید   ،  سبز  .

 

 

جواب:

جواب های شما باید دقیقاً همانی باشند که مطلوب شماست . حالا تعابیر و تفاسیر جواب هایتان را بخوانید .

 

زرد : کسی که هیچ وقت فراموشش نخواهید کرد .

نارنجی : کسی که به نظر شما دوست واقعی تان است .

قرمز : کسی که به او عشق می ورزید .

سفید : جفت روح شماست .

سبز : کسی که تا آخر عمرتان او را به خاطر خواهید داشت .

 

خب ؟ چه طور بود ؟ شما چی جواب داده بودین ؟ حالا که جوابا رو دیدین به نظرتون چه جوری اومد ؟ درست گفته بود یا نه ؟ برای من که درست بود، چون با فکر آدما رو انتخاب کردم و به رنگها ربطشون دادم .

 

5- بالاخره نمردیم یه جایزه بردیم !

امروز حدود ساعت 12:30 زنگ در خونمون به صدا در اومد . رفتم دم در دیدم آقای همسایه اس . یه پاکت نامه داد دستم و گفت اینو اشتباهی آوردن خونه ما، اما مال شماست . منم پاکتو گرفتم و تشکر کردم .

دیدم روش اسم خواهرمو نوشته و گفته که این CD های داخل پاکت جایزه اس . منم بازش کردم دیدم بله دوتا CD فیلمه اونم چه فیلمی ! مال عهد دغیانوس شایدم زمان دایناسورها ! 3 مرد برای کشتن با بازیه آلن دلون . فیلمه هم قدیمیه هم دوبله شده و سانسور شده .  

وقتی مامان و بابا از سر کار برگشتن، به مامان گفتم. پاکتو که دید گفت اون CD های خامی که گرفتم (4 تا بسته 10 تایی CD از نوع Final ) یه کارت قرعه کشی داشته که من از طریق اینترنت پستش کردم و اسم ...(خواهرم ) نوشتم چون شانس ...(خواهرم) بهتره . 

 

6- چند روز پیش طبق معمول وبگردی می کردم که با وبلاگی آشنا شدم که نویسندش تو مالزی اقامت داره و از اون طریق با یه تعداد وبلاگه دیگه روبرو شدم که نویسنده هاشون دانشجوهای ایرانی هستن  که تو مالزی درس می خونن . خیلی جالب بود برام . همشونو Save کردم تا سر فرصت بخونم . قبل از این در مورد ادامه تحصیل در هند خیلی تحقیق کرده بودم چون میخوام برا مقطع ارشد برم هند و بایوتک یا ژنتیک بخونم اما در مورد مالزی نه، فقط شنیده بودم تحصیل در مالزی گرون تره تا هند . 

امروز در حال خوندن یکی از اون وبلاگ ها بودم که تلفن زنگ زد . گوشیو برداشتم . یه خانمی با لهجه غلیظ مشهدی شروع به صحبت کرد و سراغ مامانمو گرفت گفت برای امر خیر مزاحم شدم. گفتم مامانم نیستن الان سرکارن . خواستم شماره موبایل مامانو بدم گفت نه نمی خواد، چون موبایله نمی تونم سئوال کنم طول می کشه، (حتماً ترسید به جای 2 هزار تومن این دفعه 2570 تومن پول قبض تلفنشون بیاد) اگه شب مامانتون هستن اون موقع تماس می گیرم  . منم که اصلاً از مدل حرف زدنش خوشم نیومد و با این کار که شماره رو نگرفت خسیس بازیه مشهدیشون بهم ثابت شد (حداقل می تونست شماره رو بگیره و یه قراره کوچولو با مامانم بذاره و بیشتر از 2 دقیقه هم صحبت نکنه و بقیه حرفاشو بذاره برا شب که مامانم اومد خونه . آخه ایشون 2 ، 3 روز پیشم تماس گرفته بود و ما خونه نبودیم، از رو شمارش فهمیدم .) می خواستم بهش بگم خانوم من آخر هفته دارم از کشور میرم برا ادامه تحصیل و خواهرمم هنوز خیلی بچه اس ، زوده ازدواج کنه، که دیدم اینجوری خیلی خیطه ، گفتم باشه تماس بگیرین ، شب مامانم منزل تشریف دارن . وقتی گوشیو گذاشتم تو دلم خندیدم چون بنده خدا نمی دونست که امشبم نیستیم و قراره بریم برای من گوشی بخریم.

موقع ناهار خوردن جریان خانومه رو برا مامانو بابا تعریف کردم . بابام اصلاً دوست نداره منو خواهرم ازدواج کنیم دلش میخواد دو تا کوزه بخره ما رو ترشی بندازه تا همیشه ور دل خودش بمونیم .

 

 

پ.ن 1 : عنوانی که انتخاب کردم برگرفته از عنوان فیلم «زمانی برای مستی اسب ها» بود .

پ.ن 2 : احتمال زیاد خزترین گوشیه ایرانو میخرم « K750 » . نمیدونم چرا این گوشیه بیچاره با این همه امکانات به نام جوادترین گوشی معروف شده ؟

شنبه دوازدهم خرداد 1386 |

افکار من = بازار شام

سلام . بعد از 11 روز ( غیبت صغری ) دوباره برگشتم . برای این چند روز نبودم دلیل دارم . ذهنم درگیر بود و باید یه جوابی پیدا می کردم .  

 

۱- یه عذر خواهی به خاطر پست روز پنج شنبه که اصلاً سر و ته نداشت . اون روز تو دانشگاه بودم . اتفاقی رفتم تو بلاگفا تا آپ کنم اما یه وبلاگ پیدا کردم در مورد سریال جواهری در قصر . وقتی رفتم توش دیدم هیچی ننوشته و فقط یه کلمه بود .فکر کنم کره ای یا چینی یا یه چیزی تو این مایه ها بود . منم اون کلمه رو تو گوگل سرچ کردم و یه عالمه سایت پیدا کردم که عکس و توضیح و فلش و ویدئو درباره این سریال داشتن . منم از تو اون همه اطلاعات از این فلش خوشم اومد و چون کاری برام پیش اومد و باید می رفتم ، سریع کپی کردمش تو وبلاگ تا شما هم ببینید .

 

۲- هفته پیش یه تست خودشناسی دیدم که از یه قسمتش خوشم اومد که الان مینویسمش . شما هم بخونید و جواب بدین و جواباتون یادتون باشه تا چند روز دیگه که  پاسخ سئوالات رو نوشتم جواباتونو با اون توضیحات مقایسه کنید و نتیجه گیری کنید .

 

*به کسانی فکر کنید ، کسانی که شما را بشناسند و برای شما مهم باشند . آن ها را به رنگ های زیر ربط دهید . توجه کنید که افراد تکراری نباشند . برای هر رنگی نام یک فرد.

زرد  ،   نارنجی  ،  قرمز  ،  سفید   ،  سبز  .

 

اگه دوست داشتین برام کامنت بذارین بگین شما چه شخصی رو برا چه رنگی انتخاب کردین .

 

 

۳- چهارشنبه 26 اردیبهشت بعد از اینکه رفتم تو جلسات هفتگیمون شرکت کردم ( رجوع شود به پست پنجشنبه 30 فروردین ) و اعصابم که به خاطر بعضی مسائل به هم ریخته بود، دوباره سر و سامون گرفت و راحت شد، اومدم دانشگاه و یه راست رفتم روابط عمومی چون به آقای ج و خانم ط گفته بودم به مرتضی ( مدیر مسئول نشریه و دوستم ) بگین بمونه تا من برگردم . وقتی وارد اتاق شدم علاوه بر آقای ج و مرتضی و چند تا دیگه از دانشجوها یکی دیگه هم بود ، مهدی .ن ، که از بچه های 84 رشته خودمونه و از من کوچیکتره (سال به سال هر چی میگذره بچه ها پر رو تر و وقیح تر میشن و اصلاً کوچیک بزرگیو احترام حالیشون نمیشه . یادمه سال 81 که تازه وارد دانشگاه شده بودم برای بچه های سال بالایی چقدر احترام قائل بودم و تا یکیشونو می دیدم تا کمر خم میشدم و بهشون سلام میکردم . حالام که خودم ترم آخرم زمونه برعکس شده . ترم پایینیا که از کنارت رد میشن با وقاحت هر چه تمام تر بر و بر نگات می کنن و زل میزنن تو چشات تا خودت از رو بری و بهشوت سلام کنی. البته دو نکته رو باید بگم: 1- درسته اکثریت این جورین اما همه یه جور نیستن و بستگی به تربیت خانوادگیشون داره و 2- اوایل خیلی حرص می خوردم اما حالا برام طبیعی شده و تا خودشون سلام نکنن ، منم تحویلشون نمی گیرم) و من از آخرای اسفند 85  سر جریانات نشریه که آقا گند زد و تازه با من بد برخورد کرد و عذر خواهی نکرد دیگه باهاش حرف نمی زنم و اصلاً انگار نه انگار که همچین آدمی رو زمین هست .

اما اون روز تا وارد اتاق شدم اونم یه دفعه نگاه کرد ببینه کیه و من که به همه سلام کردم تا چشمم تو چشاش افتاد یه لحظه فکر کردم که ببخشمش و من قدم اولو بردارم ، به همین خاطر بهش سلام کردم ، اما پسره بیشعور عوضی (ببخشید) به جای اینکه جواب سلام منو بده روشو کرد اون طرف و محل من نذاشت .

اینقدر از دستش ناراحت شده بودم که دلم می خواست برم همچی با مشت بزنم تو دهنش تا دندوناش خورد شه بریزه پسره الدنگ نفهم .

باز اعصابم به هم ریخت و چون هیچ کاری از دستم بر نمیومد دلم میخواست بزنم همه چیو داغون کنم که باز به خودم مسلط شدم و فکر کردم ارزش نداره که بخوام از درسو زندگیم بزنم و تلافی کنم و حالشو بگیرم .من بهمن فارغ التحصیل میشم و دیگه اون وقت و اون حس سابقو ندارم که بخوام خودمو قاطیه یه مشت مسئل بچگونه کنم که چی بشه ؟ وگر نه اگه میخواستم میتونستم سه سوت با کمک بچه های هیئت مؤسس که  البته الان هر کدوم سر خونه زندگی خودشونن و گرفتارن این پسر رو عزل کنیم یا انجمنو منحل کنیم یا تقاضای یه انتخابات دیگه کنیم اما دیگه از من گذشته و در شأن من نیست که بخوام از این کارا بکنم . 

این جوجه موقعی که من رئیس انجمن بود زیر دستم بود و من اشتباه کردم استعفا دادم اومدم بیرون تا به خیال خودم اینا راحت تر کار کنن چون دوره من گذشته بود و دیر یا زود باید می رفتم . اما اشتباه کردم که گذاشتم بعد من رئیس انجمن بشه . اصلاً میدونین چیه هیچ وقت نباید عرصه رو ترک کرد اونم در مقابل پسرا چون زود دچار توهم میشن میگن فلانی کم آورد ( و من هر وقت یه کاریو به پسرا واگذار کردم بعدش پشیمون شدمو گفتم عجب غلطی کردم ، چون خودم مجبور میشدم اون کارو انجام بدم و آقابون هم جو میگرفتشون که چون ما بودیم کارا درست شد ). از آخرای فروردین 84 تا حالا که من استعفا دادم و اومدم بیرون این ابله که خیلیم ادعا داره نتونسته یه کار اساسی برا انجمن و رشته زیست انجام بده و هر چی بوده مربوط به دوره من و فعالیت هایی که انجام دادم و همچنین دوره های قبل از منه . تنها کار شاقی که انجام داده برگزاری سه تا اردو طی دو سال و فروش نمونه سئوالات امتحانی بوده و یه کار مهمی که کرده و به طور کامل فاتحه انجمن زیست رو خونده اینه که دیگه شورای دبیران (که من از اعضای فعالش بودم) و دانشگاه برا ما تره هم خورد نمی کنن و انجمن علمی زیست با اون همه شکوه و اقتدار از چشم همه افتاده و دچار رکود شده نه به طور کل نابود شده .

 

۴- از دوستم زهره (الهیات می خونه) یه کتاب گرفتم به نام حقوق خانواده که آشنایی من با این کتاب و علاقمندیم برای خوندنش برمیگرده به اون جلسات هفتگی (بازم رجوع شود به پست پنجشنبه 30 فروردین) .

زهره خلاصه ای از یکی از فصول این کتاب به نام طلاق و مخصوصاً طلاق در کشور ما و کشورهای اسلامی و سایر کشورا برام تعریف کرد که تفاوت فاحشی با هم داشتن . بعدش من علاقمند شدم که خودم بخونم ببینم چی نوشته و کتابو ازش امانت گرفتم .اون شب بعد از اینکه شام خوردم رفتم سر وقت کتاب و اول نگاهی به عناوین انداختم و یکیش به نظرم جالب اومد : باب دوم _ انحلال عقد نکاح  ، فصل اول _موارد امکان فسخ نکاح ، جنون زوجین ، عیوب مرد ، عیوب زن ، و ....

 

یه فکری به نظرم رسید . اگه بشه این صفحات از کتابو تایپ می کنم یا سرچ می کنم پیدا می کنم میذارم اینجا تا همه بخونین . چون گفتنه خلاصه ای از این مباحث برای من که دفعه اولمه دارم از این جور کتابا می خونم سخته . یه کلمه های سختو عجیب غریبی داره تو این کتاب که وقتی تو یه جمله پشت سر هم ردیف میشن نمی فهمم آخرش معنی جمله چی میشه . اما اگه کلی بخوام بگم ، در مورد مردها اگه عیبی داشته باشن زن ها تقریباً هیچ حقی ندارن یا اگه حقیم داشته باشن خیلی موارد سر راهشون هست تا به حق قانونیه خودشون برسن . اما در مورد زنها که اگر خدایی نکرده مثلاً یه جاشون کج باشه ، مرده راحت می تونه طلاقشون بده و بره یکی دیگه رو بگیره. حالا وقتی خود کتابو بخونید بیشتر متوجه میشین .

من که وقتی این چیزا رو خوندم از عصبانیت کتابو پرت کردم یه طرف دیگه که جلو چشمم نباشه (اصل امانت داریو رعایت کردم . خودم یه طرف کاناپه نشسته بودم و کتابو آروم انداختم اون طرف کاناپه یه جای نرم که کتاب دوست جون خراب نشه و از دید منم خارج بشه).

یکشنبه ششم خرداد 1386 |
آلبالو خشکه

بیرون از عمل، ‌جز دروغ چیزی نیست. تنها عمل است که دروغ نمی‌گوید. مردم را،‌ آن جا و این جا، باید در عمل‌شان قضاوت کرد.
جان شیفته نوشته رومن رولان

نوشته های یک آلبالو خشکه

albalu.khoshke@yahoo.com

موضوعات

"آناهیتا شاهدخت سرزمین ابدیت" اثری از آرش حجازی

یادداشت های آلبالو خشکه

یادداشت های بیدل

داستان منظوم نرجس خاتون مادر امام زمان (ع)

پيوندهاي روزانه

شفا

عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات

ستون آزاد

Recent

دیوان حافظ

کتاب "شازده کوچولو" با ترجمه محمد قاضی

هنر پیشه ها و خواننده های قدیمی ایرانی (قدیمی ها )

مطالب اخير

One Day I Decided To Quit

شرح مثنوی