۱- خدايا راهی نمی بينم و آينده پنهان است
اما مهم نيست ، همين كافی ست
كه تو همه چيز را می بينی و من تو را
خدايا در اين دنيا، پيوسته در معرض نابودی ، هلاك و مرگ هستم
در دل می گويم :
خدا يا تو به خاطر بندگانت معجزات بی شماری می كنی،
پس به نجات من هم بيا
مرا موهبت آن بخش
كه در تو زندگی كنم
پيش بروم و نفس گسيخته را بكشم
مباد كه از ياد ببرم
تو پناه و آسايش من هستی
با دستی دامن تو را می گيرم
و با دست ديگر به تهيدستان و دردمندان ياری می رسانم
مرا در اوقات تنهايی و نيازمندی تنها مگذار
ای رحيم و بخشنده !
مرا درياب!
(این مطلب رو از بین فایلهام که تازه پیداشون کردم براتون نوشتم)
۲- اول از همه از ستاره جونم به خاطر راهنماییش خیلی ممنونم . ستاره جون کاراییو که گفته بودی انجام دادم و تمام فایل های هایدم دوباره برگشت . نمی دونی چقدر خوشحال شدم . کی فکرشو می کرد دوستی ما که خیلی اتفاقی بود به اینجاها کشیده بشه ؟! تو اون سر دنیا منم این سر دنیا ...به نظر من لازم نیست که دو تا دوست در کنار هم باشن مهم اینه که چقدر از لحاظ روحی با هم ارتباط داشته باشن و در مواقع لزوم به هم کمک کنن و چه چیزایی از هم یاد بگیرن و از اینکه هم دیگه رو پیدا کردن خوشحال و راضی باشن . به خاطر مهربونیت و اینکه منو دوست خودت می دونی ممنون.
۳- امتحانام تموم شد، هوراااااااااااااااااااااااااا...اما هنوز یه امتحان مونده که فاینال آز.فیزیولوژی جانوری 2 و هفته دیگس و بعدش خلاص .
۴- چند روز پیش که با همکار نویسندم داشتم صحبت می کردم بهش گفتم همیشه دلم میخواسته به بچه ام نامه بنویسم تا وقتی بود و بزرگ شد بخونه و مامانشو و بهتر بگم دیدگاه مامانشو از دنیا بشناسه . خیلی استقبال کرد و گفت عجب کار جالبی . البته اینو بگم که مامان خودم یه کتابی داره تو کتاب خونه اش مال زمان جوونیاش بوده به نام "به کودکی که هرگز زاده نشد"، اسم نویسندش خاطرم نیست (میرم می گردم اگه کتابو پیدا کردم حتماً دربارش می نویسم ) . من وقتی اول راهنمایی بودم دیدمش و چند صفحه اش رو خوندم ولی اون موقع خوشم نیومد . اما همش نوشتن نامه برای بچه ام تو خاطرم بود تا امروز که می خوام اولیشو بنویسم :
سلام عزیز دلم ، نمی دونم الان کجایی؟ شاید تو بهشت پیش خدایی و داری موز می خوری. آخه میدونی سینا پسر داییم وقتی مهد کودک میرفته (الان دوم دبستانه) عکسای عروسیه مامان باباشو می بینه و به مامانش میگه : مامان من کجام ؟ چرا نیستم ؟ مامانشم میگه تو پیش خدا بودی . بعد سینا خوشحال میشه و میگه آخ جون پیش خدا بودم داشتم موز می خوردم ؟... شاید به قول سینا پیش خدا داری موز می خوری و از اون بالا داری مامانو تماشا می کنی.
نمی دونم وقتی اینا رو می خونی چند سالته؟ دختری یا پسر ؟ بالاخره چه کسی بابای تو شده ؟ مامان پیشت هست یا نه ؟ اما دلم می خواد بدونی هر اتفاقی بیفته من مامانت می مونم و همه جا با تو هستم و حتی الانم که نیستی خیلی دوست دارم .
دلم می خواد باهات حرف بزنم ، درد دل کنم، خاطراتمو برات تعریف کنم و به همین خاطر هرز گاهی نامه ای برات می نویسم تا وقتی بزرگ شدی بخونیش . دلم میخواد فقط یه انسان کامل بشی و مهم نیست که چی بخونی یا چه کاره بشی. مامان جون من از تمام دل مشغولی ها و تفکراتم برات می نویسم، شاید جواب بعضی از سئوالات تو هم توی نوشته های مامان باشه .
روی ماهت رو می بوسم .
۵- داشتم نگاهی به فایل های هایدم که دوباره پیداشون کردم ، مینداختم که یه متنی در مورد دکتر شریعتی پیدا کردم . اون سالی که خوندمش خیلی ازش خوشم اومد و سیوش کردم اما یادم نیست منبعش کجا بود و کی نوشته بودش . (نویسنده محترم متن ذیل، اگر روزی روزگاری به وبلاگ من رسیدی و نوشته خودت رو اینجا دیدی، به بزرگی خودت منو ببخش که اسمت رو نمی دونم، اگر می دونستم حتماً اسمتو می نوشتم .) دیدم بی مناسبت نیست اگر الان بذارمش اینجا تا همه بخونن چون چند روز پیش سالگرد شهادت دکتر شریعتی بود . اتفاقاً روز دوشنبه 29 خرداد حدود ساعت 3 یا 4 بعد از ظهر شبکه 4 قسمتهایی از سخنرانیه دکتر در مورد شخصیت و جایگاه زن و به طور کلی حضرت فاطمه رو نشون داد که خیلی مفید و جذاب بود و کلی استفاده کردم .
چند روز پیش که ایام عزاداریه حضرت فاطمه بود خیلی دلم میخواست مطلبی بنویسم اما نشد (در کل نوشتن در مورد چنین شخصیت هایی بهانه نمی خواد ، هر وقت که بتونی ، همون موقع خوبه و من هر وقت بتونم حتماً افکارم رو می نویسم تا شما هم بخونین). طی صحبت هایی که با مامانم می کردم ، مامان پیشنهاد کرد که حتماً کتاب "فاطمه، فاطمه است" دکتر شریعتی رو بخونم و معتقد بود اگه بخونم حتماً نظرم نسبت به ایشون عوض میشه و حضرت فاطمه رو بهتر میشناسم . منم به خودم قول دادم که در اولین فرصت کتابو پیدا کنم و بخونم . بعد بابام هم وارد بحث شد و گفت کتابای دکتر مطهری رو هم بخون چون از لحاظ عقاید و تفکرات مث دکتر شریعتی بوده و انسان والایی بوده و ضمناً شوهر خواهر دکتر شریعتی هم بوده .
من به مامانو بابام گفتم یعنی الان کسی یا جایی هست که متن کامل کتابای این ها رو داشته باشه ؟ بدون سانسور؟ و بعد همه به این نتیجه رسیدیم که اگر طالب باشیم پیدا می شه .
خب ...از اصل قضیه دور شدیم ، متنو بخونید :
ديگر چه نيازی است به تو ، شريعتی؟!
بسم الله الرحمن الرحيم
دلم گرفته از اين روزها ، دلم تنگ است
ميان ما و رسيدن هزار فرسنگ است
مرا گشايش چندين دريچه کافی نيست
هزار عرصه برای پريدنم تنگ است
چگونه سر کند اينجا ترانه خود را
دلی که با تپش عشق او هماهنگ است
هزار چشمه فرياد در دلم جوشيد
چگونه راه بجويد که روبرو سنگ است .
خورشيد در پس کوههای ستبر عزم رفتن دارد و من در غروب دلتنگی ، دست پريشان دل را فشرده ام و سر بر شانه آشفتگی به دنبال زانوی محرمی می گردم .
نخلستان بنی نجار کجاست ؟
حلقوم چاههای آشنايش کو ؟
بهانه ای در حلقومم گره خورده است !
بهانه ای که هجم هجومش تکلف کالمم را از هم پاشيده است .
آشنايان معذورم بداريد از اديبانه سخن گفتن که سوزش اين زخم چنان آه از نهادم بر آورده است که رشته همه ضابطه های نيک سخن گفتن را دريده است .
بگذاريد چون او سخن بگويم و و بی هيچ تکلفی از درد بنالم .
ديروز بود که آمدی ، ازدل کوير ، کويری که تو را جوشاند تا چشمه زلالی باشی برای هميشه حلقوم های تشنه و دست جادوگر دنيا در برابر اين عطای عظمی چه تقدير شگفتی از کوير نمود که تا انتهای ابد نامش را در قاموس دلهای دگرگونه جاودانه ساخت که پيش از تو کوير تنها يک برهوت گمشده بود و پس از تو يکآشنا سرزمين کشف ناپذير .
ديروز که آمدی چشمه زلالی شدی برای حلقومهای تف ديده انديشه مان ، دستهای سرگردانمان را فشردی و بی هيچ تاملی در کوچه های بن بست، درب گلين خانه فاطمه را نشانمان دادی .
خانه کوچکی که خود سرودی از همه تاريخ بزرگتر بود .
ديروز که آمدی قفل تمامی دربهای کليد شده انديشمه مان را شکستی و ياری مان دادی که علی را کشف کنيم .
ديروز که آمدی ...
چه می گويم ؟ مگر می شود حجم آنهمه حادثه را در دخمه کوچک ذهن گنجاند . مگر می شود تو را و عظمت انديشه ات را به وصف نشست که تو در حصار تنگ کلام نمی گنجی . عظمت تو را تنها بايد به تماشا نشست ، به چشيدن ، به لمس کردن که حجم تو ای کشف ناپذير ، هرگز به حقارت دستهای کوچکمان نمی آيد .
بگذار وصف تو رابه ديگر سوی نهم و چون هميشه که از هجوم حجم تنهايی به تو پناه می آوردم ، اين بار نيز زانوی محرمت را بيابم و سنگينی حلقومم را برای آن مويه کنم که توصيف تو به چه کار می آيد ؟
توصيف تو به چه کار می آيد ؟
نه تو آنقدر کوچکي که من با تلاش حقيرانه ام بزرگ نشانت دهم و نه آنقدر من بی دردم که دامن درکت را رها کنم و جدای از تو به توصيف بنشينم .
تو به من آموختی که در اوج همه تنهايی ها و سردرگمی ها و پريشانی ها ، برای رهايی از عقده های بغض که نه ، چه می گويم ؟! اگربغضها نباشند ، يقيناً بی تفاوتی ها هستند ، غفلتها هستند ، فراموشي ها هستند ؛
برای ياد آوری اصالتها و آرمانها و عشقها و شورها ، برای ترس از فراموشی خويشتن ، نامه ای بنگارم ، نامه ای برای همه عصر ها و نسلها
و من سنت تو را برای تو می نويسم ، تويی که محرم ترينی برای اين حلقوم .
ای بی قرار ترين ميهمان شام !
اندکی در شام دلم قرار گير ، اگر چه ميدانم که حجم حضورت در حقيرستان دلم نمی گنجد .
سالهاست که تو رفته ای ، آنچنان شتابناک که از خويشتن شرممان شد .
سالهاست که تو رفته ای ، اما هنوز مصلحت انديشان ما ، مصلحت نمی بينند که تو زنده باشی و انديشمندان ما صواب را در اين ديدند که هنوز تو اشتباهاتی داشته باشی و اين اشتباهات بهانه ای باشد که در جمع دوستداران تو حضور نيابند .
اشتباهاتی که نمی دانم چرا هيچ کس نمی داند که مصداقش در چيست ؟
تو گويی هيچ کس علاقه ای به نشان دادن مصاديقش ندارد .
من اما ،
من اما ، اگر حلقوم انديشه ام ياری دهد ، خواهم گفت که اشتباهات تو چيست و چه کسانی از آن رنج می برند ، رنج که نه ،
بگذار بگويم برادر ،
بگويم که اشتباهات تو زيستن خيلی ها را به خطر انداخته است .
همان گونه که نامت ، نان خيلی ها را به خطر انداخته است .
خيلی هايی که ميشناختی ، می شناسم و خواهند شناخت .
خيلی ها که مصلحت بودنشان با کلام تو در تضادی دست و پنجه نرم مي کند .
آری برادر ، چه نيازی است به گفتن ، که تا انتهای ابد ، همه آنانی که آشيانه انديشه شان را با عنکبوت جهل آذين بسته اند ، خواهند دانست که اشتباهات شريعتی چه بوده است ؟
چرا تو زنده باشی ؟
بگذار در سالروز شهادتت درشت ترين خبر روزنامه ها پيام افتتاحيه سمينار فرش باشد و بزرگواران ما به تصويب ابعاد فرشنامه هايی بنشينند که بيش از آن هيچ پايی نبايد دراز شود .
چرا تو زنده باشی ؟
وقتی که ديگر هيچ کس با ابوذر از چهارراه درد عبور نمی کند ، يگانه مرد انديشه ات در ربذه تنها می ماند .
وقتی ديگر هيچ کس به رسالت حسين کاری ندارد .
وقتی ديگر هيچ کس به رسالت حسين کاری ندارد ،
بايد که زينب ازدودکش آشپزخانه اش به معراج برود .
وقتی ديگر هيچ سری درد نمی کند .
بايد که سراغ پيشانی بندهای سرخ را از نمايشگاهها گرفت .
چرا تو زنده باشی ؟
وقتی به حمد الله ارتفاع انديشه انديشمندانمان آن قدر صعود کرده است که ديگر هيچ کدام ، هيچ اشتباهی ندارند ، چرا به تو ، به تو که اشتباهات پر دردسری داشته ای بها داده شود ؟
بگذار انديشمند عادل ما ، عدالت را تراز کند و دلش برای صفويه بسوزد و تاملی
در تشيع علوی داشته باشد .
چه نيازی است به تو ؟
وقتی برادرانم از آن سوی شهر عبور می کنند ، از چهارراه درد ، از چهارراه فقر ، از کنار قصر عقيل می گذرند ، تا در ماوای اميدهای مردم ، پاهايشان را از روانشناسی فراتر بگذارند و از استاد معظمشان سوال کنند که :
چگونه می شود با ارواح تماس داشت ؟
وقتی روزگار ، روزگار نو شدن است و هيچ کس از انديشمندان ما نيز برخالف مد سخن نمی گويند
چرا جملات از مد افتاده تو بار ديگر تکرار شود و پرستيژ محافل ما را بر هم بزند.
آری برادر !
وقتی نخبگان شهرمان متفق القولند که اسلام بدون سرمايه خديجه حيات ماندن و بودن پيدا نمی کرد .
ديگر با من بگو ، چرا بايد مثلث زر ، زور ، تزوير آرامش آنانی را که می خواهند با سرمايه شان خادمان به اسلام باشند را بر هم بزند ؟
وقتی قرار است آرامش تا مغز استخوان خانه هايمان نفوذ کند ، ديگر چه نيازی است به تو ؟
تويی که کلامت به بی قراری مان می خواند .
نيستی برادر .
نيستی تا نشانت دهم که داشتن و خواستن چه بلايی بر سر نور چشمهايمان آورده است ؟!
و بازار عافيت چه کسب و کاری گرفته است ، اين روزها ؟!
شرم دارم از تو . لحظه ای چشمهای کويری ات را بگردان ، تا با تو مويه کنم که اين روزها شاگردانت ،
حتی آنان که حيات فکری خود را مرهون و مديون تو هستند ، برای بودن در جمع دوستدارانت استخاره می کنند تا دريابند که خير در چيست ؟ شايد در داشتن ها و خواستن ها
اين روزها برادر ، غنچه همه عشقها و شورها و اشکها و فريادها و رسالتها و آرمانهايمان در چهار ديواری قطور مصلحت می پوسد و هيچ کس مصلحت نمی بيند که قطره آبی در پای اين غنچه های پژمرده بريزد .
چرا تو زنده باشی ؟
وقتی ديگر نيازی به تو نیست،
بايد که انديشمندان ما به ياری زرمندانمان بشتابند و فرضيه بدهند و چنين افاضه کنند که :
"خدا پدرت را بيامرزد ".
تو با آنکه اشتباهاتی داشتی
اما در مسلمان کردن نسل جوان ما خيلی موثر بودی ، خدا خيرت دهد .
حالا که بحمدالله همه جوانهايمان مسلمان شده اند لطفاً تشريفتان را ببريد آفريقای جنوبی و آنها را مسلمان کنيد .
ما ديگر با شما کاری نداريم ، شما نيز به مصلحتتان نيست که با ما کاری داشته باشيد .
و اساساً تفکرات شريعتی به درد يک انقلاب می خورد و نه يک نظام .
ديروز گفته بودم ، که می خواهم خيلی حرفها را بگويم ،
اما بگذار اين رازهای سر به مهر ، همچنان مکتوم باقی بماند ، که بزرگی ميگفت:" دوستدار علی کسی است که به تعداد دشمنان علی دشمن داشته باشد " .
و من نمی دانم چرا آنان که به هر نحوی تو را و انديشه هايت را با منافعشان در تضاد می بينند ، هيچ گاه نمی انديشند که شريعتی و کلام شريعت ، گشايش هديه خدا بر همه عصرها و نسلها بود .
تا آنانی که شجاعت انديشيدن دارند از قحط سالی انديشه نميرند .
آری برادر !
بگذار آنانی که زنده بودن تو را مصلحت نمی بينند ، همچنان در گرداب تلاشهای خود دست و پا بزنند .
بگذار انديشمندان ما هيچ کدامشان افتخار ندهند که در جمع دوستداران تو حضور يابند،
بگذار آنانی که حيات فکری خود را مرهون و مديون تو هستند باز هم مصلحت نبينند که از تو سخن بگويند ،
بگذار اسلامی ترينها و انقلابی ترينهای اين ديار مصلحت نبينند که به يادبود تو بنشينند .
بگذار آنانی که شجاعت انديشيدن را ندارند ، همچنان با هر آنچه که بوی تو را دارد دست و پنجه نرم کنند .
بگذار هزار گذاردن ديگر اتفاق بيفتد .
نمی دانم چرا نمی دانند ، ياد تو نه از آن روست که تو نيازی به ياد کردن داشته باشی ، که عظمت روحت از حقارت اين کلام منزه است .
که اگر به يادبود تو می نشینيم از شدت نيازی است که در خويشتن احساس می کنيم .
نياز به ياد آوری اصالت ها و غيرت های فراموش شده مان
و نمی فهميم چرا خيلی ها نمی فهمند کلام شريعتی همچون شجره طيبه ای است که تا انتهای ابد مخاطبان خويش را خواهد يافت و همچون هميشه راه گشايشان خواهد بود حتی اگر خيلی ها نخواهند .
و ديگر چه بگويم که : تلک شقشقه هدرت ثم قرت
و
قرص خورشيد ، آمد او را به هوا برد که برد
ولی آن نور درشت ، چشم ما بود
وتو ای نور درشت ، اگر در تپش باغ ، خدا را ديدی همت کن
و بگو : ماهی ها حوضشان بی آب است.