نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
اومید همه جانها از غیب رسید آمد
ای شب به سحر برده در یارب و یارب تو
آن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد
این چند بیت رو به مناسبت روز تولد عشق و نور و مستی ، مولانا ، از غزلیات دیوان خودش براتون انتخاب کردم . خداییش انتخاب سختی بود . مگه میشه بحر رو تو کوزه ریخت ؟ بحر که سهله ، تمام آبهای روی زمین رو ...
اما آپدیت بودن منو حالا کردین ؟ چقدر به موقع برای روز تولد مولانا مطلب نوشتم ، نه؟
این بیت هم برای خودم و برای اونایی که عاشقن گذاشتم که مطمئنم عاشقا از مصرع دومش خیلی خوششون میاد .
خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر
آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد
دوستای خوبی که با دو پست قبلی شاید ناراحتتون کرده باشم ، معذرت .
می دونین بعضی اوقات دل آدم خیلی می گیره که طبیعیه و کاریشم نمی شه کرد که حتماً برا شما هم اتفاق افتاده . اما چیزی که این وسط مهمه اینه که چه جوری با این حالات کنار بیای و چیکار کنی تا خوب بشی . من قدیما اگه حالم بد میشد و دلم میگرفت اینقدر خودمو عذاب میدادم که زندگیو به کام خودم و بعضاً اطرافیانم تلخ می کردم . اگر از یه موضوعی ناراحت میشدم تمام موضوعات ناراحت کننده دیگه هم که در اون لحظه مهم نبودن کم کم برام پر رنگ تر میشدن و باعث میشدن خیلی افسرده تر و غمگینتر بشم و همین غصه خوردنای الکی اثر مستقیمی روی جسمو روانم میذاشت یعنی با اینکه خوب غذا می خوردم اما مدام کاهش وزن داشتم و ضعیف تر و عصبی میشدم .
اما چند وقته که دیگه همه چیو واقعاً سپردم دست خدا البته هنوز کاملاً موفق نشدم که اگه موفق شده بودم دیگه نباید حتی یه ذره هم ناراحت و دلواپس میشدم اما خیلی پیشرفت کردم و دارم سعی میکنم روز به روز بهتر هم بشم .
می دونین منشأ خیلی از غصه خوردن ها و دلواپسی های ما چیزیه که اگه درست بهش نگاه کنیم می بینیم که خیلی کوچیکه و ما بیخودی بزرگش کردیم و به خاطر یه سری دلایل بی پایه و اساس داریم خودمونو براش می کشیم . دوست دارین رک و راست دلیل این کارامونو بگم ؟
ایمان نداریم . بزرگیه خدا رو قبول نداریم . عدالتشو قبول نداریم . مهربونیشو قبول نداریم . توانایی و داناییشو قبول نداریم . حتی فراتر از این می ریم و بعضی وقتا یادمون میره خدایی هست که بی اجازش حتی یه برگ رو زمین نمیفته . یادمون میره که ما انسانیم و یکی دیگه ما رو آفریده و اونه که صلاح کارای ما رو بهتر از خودمون می دونه .
خیلی چیزا دلم میخواد بگم که نوشتنشون سخته یعنی شاید اگر بنویسمشون نتونم حق مطلبو ادا کنم و باعث سو تفاهم بشم . بعضی چیزا گفتنش راحتتره خیلی چیزا هم به زبون نمیاد .
فقط تجربه خودمو برای مقابله با این احساسات بد و افسرده کننده بگم و برم .
من برای برخورد با بی حوصلگی و ناراحتی و غم خوردن به این نتایج رسیدم :
1- ایمانمو قوی کنم . منظورم اصلاً این نیست که مثلاً شبا پاشم نماز شب بخونم ، روزه بگیرم ، دعا بخونم ، نه ...منظورم اینه که بیشتر تفکر و تأمل کنم . بیشتر بخونم ، بیشتر بدونم و سعی کنم خدا رو خودم بشناسم . سعی کنم بفهمم وقتی میگن خدا از رگ گردن به آدم نزدیکتره یعنی چی ؟ خدا عاشق ماست یعنی چی ؟ و الان احساس میکنم خدا کنارمه ، راه رو می بینه ، مواظبمه و دشمنم نیست که برای من بد بخواد بلکه عاشقانه دوسم داره و به همین خاطر امروز رو به من هدیه میده که بهتر از دیروزمه و فرداهایی بهتر از امروز برام تدارک دیده که انتظار منو میکشن . پس : توکل به خدا .
2- یه هدف برا خودم در نظر بگیرم و تلاش کنم بهش برسم و ما آدما اگه هدفی نداشته باشیم احساس پوچ و بی فایده بودن پیدا می کنیم.
3- بی کار نباشم و کار کنم چون بیکاری منشأ خیلی از فکر و خیال های بیخودیه . البته منظور از کار کردن این نیست که جایی استخدام بشم . هر کی می تونه کار رو یه جور تعریف کنه مثلاً درس خوندنم یه جور کاره .
فکر می کنم این سه مورد از بقیه مهم ترن . شایدم فقط همین سه مورد اصلی باشن و بقیه موارد زیر مجموعه این سه مورد باشن .
یه داستان کوچولو از تو اینترنت پیدا کردم (شاید قسمتی از یه داستان بلند باشه) که بهتر از من اصل حالو بیان کرده و من هیچ وقت نمی تونم به این خوبی و کوتاهی منظورمو برسونم:
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه می گفت:
"می آيد ، من تنها گوشی هستم كه غصه هايش را می شنود و يگانه قلبی ام كه دردهايش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
"با من بگو از آنچه سنگينی سينه توست."
گنجشك گفت:
" لانه كوچكی داشتم ، آرامگاه خستگی هايم بود و سرپناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم؟ كجای دنيا را گرفته بود ؟"
و سنگينی بغضی راه بر كلامش بست.
سكوتی در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودی . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت:
" و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستی."
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزی در درونش فرو ريخت. های های گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.
بعضی وقتا تو اینترنت مطلبی پیدا می کنی که منبع و نویسندش معلوم نیست مث متن بالا که من خیلی جاها دیدمش اما نمی دونم نویسندش کیه ؟ اگه می دونین به منم بگین .
یه برنامه خیلی عالی به نام DIALOGUE از شبکه 7 یا آموزش داره پخش میشه که زبان انگلیسی رو به شیوه جدیدی در 90 قسمت آموزش میده . از روز شنبه 2 تیر شروع شده که من خودم از جلسه ششمش دیدم .
ضمناً ساعت پخش برنامه هم هر شب 21 تا 21:30 ست و صبح روز بعد هم تکرارشو میذارن.
یه خبر داغ داغ : امروز فرداست که همکار نویسنده کارشو آغاز کنه و اولین مطلبشو تو وبلاگ بذاره .