من میگم منو شکستن ، چشم فانوسمو بستن
تو میگی خدا بزرگه ، ماهو میده به شبه من
من میگم آخه دلم بود ، اون که افتاده به خاکه
تو میگی سرت سلامت ، آینه ها زلالو پاکه ، آینه ها زلالو پاکه
اینه که فاصله ها رو نمیشه با گریه پر کرد
یکیمون بهار سرخوش، یکیمون پاییز پر درد
من میگم فاصله مرگه ، بین دستای تو تا من
تو میگی زندگی اینه ، حاصله عشق تو با من
من میگم حالا بسوزم یا که با غصه بسازم
تو میگی فرقی نداره من که چیزی نمی بازم
من میگم اینجا رو باختی عمری که رفته نمیاد
تو میگی قصه همین بود تو یه برگی تویه این باد
*
این دیگه فکر نداره ، وقتی میشنوی میگم: تو برو باهام نمون ، حتی اسممو نیار
اگه یک شب دیگه، زیر بارونا قدم زدی بدون،
که تمام فکر من پیش تو بود ، مث تو، تو زندگیم هیچکی نبود
می دونی حرفی ندارم، اگه زمزمه هامون شده یخ تو دلامون
می دونی جایی ندارم، جز امشب زیر بارون برم پیش خدامون
*
نگو طفلی دل سپرده ، یه نفر دلش رو برده
بگو چون عاشقه، قلبش تا به حال از غم نمرده
می دونی زندگی سخته ، بار حرف زور زیاده ،
کسی برده که قلبش رو، به دست غم نداده
نگو طفلکی منم من ، من شهامتم زیاده
هیچ کسی هنوز تو دنیا مث من که دل نداده
مث پرواز پرنده توی قلب آسمونا ،
من دلو به عشق سپردم ، توی قلب کهکشونا
پر زدم من توی چشمات ، با تو من پرواز کردم
من از پایان می ترسیدمو، آغاز کردم....
*
عجب ای دل عاشق، تو هم حوصله داری
تو این سینه نشستی، هزار تا گله داری
یه روز عاشق نوری ، یه روزی سوت و کوری
یه روز مثل حبابی ، یه روز سنگ صبوری
پر از شک و هراسی ، همیشه بی حواسی
پر از حرفی و خاموش ، یه قصه و فراموش
پر از راز نگفته ، یه کوله باره بر دوش
یه بی طاقت خسته ، به انتظار نشسته
یه روز رفیق راهی ، سفرهای پیاده
به اندازه عشقی ، پر از حرفای ساده
واسه روزای رفته ، سفر قصه خوبه
چراغ روشن راه ، قشنگیه غروبه
من برگشتم
. ارمفان سفرم ترانه هایی از سیاوش قمیشیه که هر وقت فرصتی میشد گوش می کردم به اضافه چند تا عکس که تا چند روز آینده میذارم تو فوتوبلاگ.
همه جا دنباله یه گمشدم اما نمی دونم چرا پیداش نمی کنم . دلتنگ رفتمو دلتنگ تر بر گشتم . به هر کی نگاه می کنم می بینم از جنس من نیست . شاید فکر کنین چقدر خودمو می گیرم و فکر می کنم تافته جدا بافتم ...اما اینطور نیست .
کلاً آدم حساسیم و همه چیو می بینم اما بیشتر اوقات زشتی ها رو پر رنگتر از خوبیها میبینم و همینم غمگینو افسردم میکنه .
خیلی وقته دلم میخواد از همه چیو همه کس حتی خانوادم که خیلی دوستشون دارم ببرمو دل بکنمو برم یه جای دور و الانم دارم نهایت تلاشمو می کنم که این اتفاق بیفته .
خیلی وقته که دلم میخواد با یه سری آدمای جدید آشنا بشم . کسایی که لااقل یه کم حرف منو بفهمن. اما نمی دونم چه جوری باید این آشناییو به وجود بیارم . منی که 12 سال تحصیلم ( به جز این 4 ساله دانشگاه ) 13 تا مدرسه عوض کردمو دیگه عادت کرده بودم هر سال با افراد جدید آشنا بشم، از دوستی با غریبه ها میترسم ، شایدم فکر این که یه روز از این دوستان جدید هم باید دل کندو رفت نمیذاره تا دوستی ای رو آغاز بکنم .
امشب اسم یکیو از تو مبایلم پاک کردم تا دیگه نه براش sms بفرستم و نه بهش زنگ بزنم .
* دیرزو هر کار کردم با هیچ اکانتی نتونستم وصل شم . اما امروز ظهر بالاخره موفق شدم. ستاره جان نوشته هاتو خوندم ، یه لحظه بهت حسودی کردم . خیلی خوبه که شاهین و یونس خاطرات خوبی از خودشون برات به جا گذاشتن و تو همیشه به خوبی ازشون یاد میکنی .
خیلی خوبه که وقتی یاد کسی میفتی احساسی متشکل از یه دنیا غم و غصه و فکرای ناجور و شک و دو دلی و نارضایتی از خودت و ندامت حاصل از یه کار اشتباه و هزار تا احساسه دیگه که نمی تونم توصیفشون کنم تو دلت نشینه و رو سرت آوار نشه . خیلی خوبه که با کاراشون باعث بد بینیت به دیگران نشدن .
می دونی عزیزم ...ما آدما همیشه فکر می کنیم بزرگترین غم و بدبختیه دنیا ماله ماست و تو دله ماست . اما اگه خوب دفت کنیم می بینیم شاید در قیاس با دیگران اونقدرم مصیبت بزرگی نباشه .