تبليغاتX
آلبالو خشکه

آلبالو خشکه

نوشته های یک آلبالو خشکه...

آرزوهای دیروز...داشته های امروز

جمعه شب با مینا و محمد  و  سعیده و مرتضی رفتیم طرقبه یه دوری زدیمو چای و شیرینی خوردیم و روی هم رفته خوش گذشت . چند تا از عکساشونم که مربوط به روز عقدشون در حرم بودو  دیدیم .

 

هنوز امتحانام تموم نشده دوباره شروع شدن، امتحانای ترم تابستونو میگم . 7 ، 9 و 12 شهریور امتحان دارم اونم سه تا درس سخت . فیزیولوژی جانوری 3 ، تکامل و انگل ....

 

امسالم که کنکور ارشد یه ماه جلوتر برگزار میشه یعنی از اسفند افتاده به بهمن . دلم عجیب شور میزنه . آخه کنکور ارشد اتفاق مهمی تو زندگیمه خیلی مهم تر از کنکور اولیه که وروردی مقطع  لیسانسه ، خیلی مهم تر . جمعه شب مینا و سعیده برا من دعا می کردن که به زودی زود ازدواج کنم . اما دوست ندارم حالا با سرنوشتم بازی کنم . به همین خاطر به هیچ موردی فکر نمی کنم و می خوام ذهنم درگیر هیچ مسئله ای نشه تا بعد از اعلام نتایج .

منم بهشون (مینا و سعیده ) گفتم: خیلی منو دوست دارین دعا کنین امسال یه ضرب ارشد قبول شم بعدش همه چی خود به خود درست میشه .

خدایا میشه بازم در حقم لطف کنی و یه کاری کنی وسط راه خسته نشم و سرگرم مسئله دیگه ای نشم و بدون دغدغه  درس بخونم ؟؟ می دونم اگرم به زبون نیارمو هیچی نگم بازم تو حواست به منه اما دوست دارم مدام تکرار کنم . اینجوری احساس خوبی پیدا می کنم .

یه جا خوندم « آرزوهایت را جایی یادداشت کن تا یادت نرود چیزهایی که امروز داری ، آرزوها و خواسته های دیروزت بوده اند» . (یه چیزی تو این مایه ها بود . دقیق خاطرم نیست ). چند روز پیش منم داشتم آرشیو وبلاگمو مرور میکردم که به چند مورد اینجوری برخورد کردم . دیدم چیزایی که زمانی آرزوشونو داشتم امروز بهشون رسیدم و شاید اگر وبلاگ و نوشتنی در کار نبود همش فراموش میشد بدون اینکه بفهمم خدا تمام چیزایی که می خواستمو از سر لطف و بخشش و مهربونی بهم داده.

 


 

شماره جدید نشریه ستون آزاد رو از اینجا دانلود کنین.

 

http://sotooneazad.com/1386/05/post_234.php#more

 

 

یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 |

چه خوب است که فردایی هم هست ...

واقعاْ چه خوبه که فردایی هم هست یعنی باشه . اگه عمری باشه فردا ظهر که از جلسه برگردم خونه یه دنیا حرف میزنم می نویسم. امشب که نشد . انشاالله فردا .

 

توجه... توجه

به فرد یا افرادی که اطلاعاتی از همکارمان بیدل در اختیارمان بگذارند مژدگانی

می دهیم .

با سپاس فراوان . آلبالو خشکه


یه خبر داغ که البته بیشتر برا ما دانشجوهای زیست که با هم دوست بودیم هیجان داره ....

دو تا از دوستامون (سعیده و مرتضی ) بالاخره بعد از ۴ سال که همدیگرو می خواستن به هم رسیدن و چند شب پیش (شب مبعث) تو حرم به عقد هم در اومدن.

این دو تا دومین زوج از بچه های زیست شناسی دانشگاه هستن که هر دو زیست می خوندن و همکلاسی بودن . سعیده مث من ورودی ۸۱ و با هم دوستیم اما نه خیلی صمیمی اما معمولاْ از هم خبر میگیریم . مرتضی هم از ورودی های ۷۸ بود .

زوج اول محمود و انسیه بودن که از بچه های ورودی ۷۸ و ۷۹ بودن و من به واسطه فعالیت تو انجمن باهاشون آشنا شدم و وقتی خبر ازدواجشونو شنیدم با کمک اعضا انجمن یه پیام تبریک براشون رو برد زدم چون اونا اولین عروس و دوماد رشته مون بودن . الان یه دختر حدوداْ یه ساله دارن به نام نیکی .

چند دقیقه پیش با بیدل تماس گرفتم و اون گفت خبرا رسیده یا نه نمی دونی مشهد چه خبره ؟ منم گفتم نه . مگه چه خبره ؟! گفت : به ...من مینودشتم اما خبرا زودتر بهم میرسه ...مرتضی و سعیده بالاخره ازدواج کردن . گفتم : جدی  میگی؟ ای نامردا چرا به هیچ کس خبر ندادن ....و ....

خیلی خوشحال شدم . چون واقعاْ همدیگرو می خواستن و تلاش کردن و به هم رسیدن . انشاالله که خوشبخت و عاقبت به خیر بشن . آخ جون یه عروسی افتادم البته فکر کنم ...یه وقتم دیدی دعوتم نکردن . اما مهم نیست . من براشون خوشحالم دیگه فرقی نداره اونا به یادم باشن یا نه .

سال پیش (اردیبهشت ۸۵) یه پستی در مورد سعیده و مرتضی نوشته بودم که دیدم بد نیست الان دوباره بذارمش اینجا . اون موقعا که می نوشتم اسم مستعارم ستاره بود . هر جا تو متن ستاره دیدین منظور خودمم .

وقتی ستاره شیطون و بازیگوش می شود ...

میخوام یه ماجرای خنده دار براتون بگم از روز چهارشنبه .

چهارشنبه ظهر از ساعت 1 تا 4 آزمایشگاه بافت شناسی داشتیم ( منو مینا ، و بیشتر دوستام که ورودی 81 هستن ) . یکی از دوستای خود شیرینمون به مناسبت روز معلم کیک پخته بود و آورده بود ، تا همه...

ساعت    ۲۱:۰۶



ادامه مطلب
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 |

رسم امانت داری !

اول من حساب این بیدل خان رو برسم :

 ۱- این چه نظریه نوشتی مهندس ؟ حداقل یه ID چیزی می نوشتی تا بفهمم واقعاً خودتی یا نه ! اینجوری که منم جای تو می تونم بنویسم بگم بیدلم !!!!!!!!!!!!!!!!!

۲- ما شنبه پیش از شهر شما گذشتیم و بوق که چه عرض کنم ، تک زدیم . اونم ساعت ۶  تا ۷:۳۰ صبح و سه بار با فواصل زمانی مختلف اما انگار شما  .

۳- دستت درد نکنه ! واقعاً خسته نباشی ! همینجوری امانت داری می کنی ؟! خوبه آدم خونه زندیگشو به امید تو بذاره بره ، وقتی برگرده از آجرای خونم یکی محض یادگاری نمونده .  وبلاگو سپردم دستت، گفتم من نیستم میای سر میزنی اما دریغ...آقا یه بارم نیومده ببینه اینجا چه خبره ؟!!!

بعدشم :

ما داریم میریم بیرون شهر . یه جای خوش آب و هوا تو گلمکان . فعلاً بیشتر از این نمی تونم بنویسم . از وقت همه خواب بودن . حالا یکی یکی بیدار شدن و هر کدوم یه چیزی می گن . برم تا کلمو نکندن .

شنبه بیستم مرداد 1386 |

واسه روزای رفته ، سفر قصه خوبه....

من میگم منو شکستن ، چشم فانوسمو بستن

تو میگی خدا بزرگه ، ماهو میده به شبه من

 

من میگم آخه دلم بود ، اون که افتاده به خاکه

تو میگی سرت سلامت ، آینه ها زلالو پاکه ، آینه ها زلالو پاکه

 

اینه که فاصله ها رو نمیشه با گریه پر کرد

یکیمون بهار سرخوش، یکیمون پاییز پر درد

 

من میگم فاصله مرگه ، بین دستای تو تا من

تو میگی زندگی اینه ، حاصله عشق تو با من

 

من میگم حالا بسوزم یا که با غصه بسازم

تو میگی فرقی نداره من که چیزی نمی بازم

 

من میگم اینجا رو باختی عمری که رفته نمیاد

تو میگی قصه همین بود تو یه برگی تویه این باد

 

*

این دیگه فکر نداره ، وقتی میشنوی میگم:  تو برو باهام نمون ، حتی اسممو نیار

اگه یک شب دیگه، زیر بارونا قدم زدی بدون،

که تمام فکر من پیش تو بود ، مث تو،  تو زندگیم هیچکی نبود

 

می دونی حرفی ندارم، اگه زمزمه هامون شده یخ تو دلامون

می دونی جایی ندارم، جز امشب زیر بارون برم پیش خدامون

 

*

نگو طفلی دل سپرده ، یه نفر دلش رو برده

بگو چون عاشقه، قلبش تا به حال از غم نمرده

 

می دونی زندگی سخته ، بار حرف زور زیاده ،

کسی برده که قلبش رو، به دست غم نداده

 

نگو طفلکی منم من ، من شهامتم زیاده

هیچ کسی هنوز تو دنیا مث من که دل نداده

 

مث پرواز پرنده توی قلب آسمونا ،

من دلو به عشق سپردم ، توی قلب کهکشونا

 

پر زدم من توی چشمات ، با تو من پرواز کردم

من از پایان می ترسیدمو،  آغاز کردم....

 

*

عجب ای دل عاشق، تو هم حوصله داری

تو این سینه نشستی،  هزار تا گله داری

یه روز عاشق نوری ، یه روزی سوت و کوری

یه روز مثل حبابی ، یه روز سنگ صبوری

 

 

پر از شک و هراسی ، همیشه بی حواسی

پر از حرفی و خاموش ، یه قصه و فراموش

 

پر از راز نگفته ، یه کوله باره بر دوش

یه بی طاقت خسته ، به انتظار نشسته

 

یه روز رفیق راهی ، سفرهای پیاده

به اندازه عشقی ، پر از حرفای ساده

 

واسه روزای رفته ، سفر قصه خوبه

چراغ روشن راه ، قشنگیه غروبه

 

 

من برگشتم . ارمفان سفرم ترانه هایی از سیاوش قمیشیه که هر وقت فرصتی میشد گوش می کردم به اضافه چند تا عکس که تا چند روز آینده میذارم تو فوتوبلاگ.

همه جا دنباله یه گمشدم اما نمی دونم چرا پیداش نمی کنم . دلتنگ رفتمو دلتنگ تر بر گشتم . به هر کی نگاه می کنم می بینم از جنس من نیست . شاید فکر کنین چقدر خودمو می گیرم و فکر می کنم تافته جدا بافتم ...اما اینطور نیست .

کلاً آدم حساسیم و همه چیو می بینم اما بیشتر اوقات زشتی ها رو پر رنگتر از خوبیها میبینم و همینم غمگینو افسردم میکنه .

خیلی وقته دلم میخواد از همه چیو همه کس حتی خانوادم که خیلی دوستشون دارم ببرمو دل بکنمو برم یه جای دور و الانم دارم نهایت تلاشمو می کنم که این اتفاق بیفته .

خیلی وقته که دلم میخواد با یه سری آدمای جدید آشنا بشم . کسایی که لااقل یه کم حرف منو  بفهمن. اما نمی دونم چه جوری باید این آشناییو به وجود بیارم . منی که 12 سال تحصیلم ( به جز این 4 ساله دانشگاه ) 13 تا مدرسه عوض کردمو دیگه عادت کرده بودم هر سال با افراد جدید آشنا بشم، از دوستی با غریبه ها میترسم ، شایدم فکر این که یه روز از این دوستان جدید هم باید دل کندو رفت نمیذاره  تا دوستی ای رو  آغاز بکنم .

امشب اسم یکیو از تو مبایلم پاک کردم تا دیگه نه براش sms بفرستم و نه بهش زنگ بزنم .

 

* دیرزو هر کار کردم با هیچ اکانتی نتونستم وصل شم . اما امروز ظهر بالاخره موفق شدم. ستاره جان نوشته هاتو خوندم ، یه لحظه بهت حسودی کردم . خیلی خوبه که شاهین و یونس خاطرات خوبی از خودشون برات به جا گذاشتن و تو همیشه به خوبی ازشون یاد میکنی .

خیلی خوبه که وقتی یاد کسی میفتی احساسی متشکل از یه دنیا غم و غصه و فکرای ناجور و شک و دو دلی و نارضایتی از خودت و ندامت حاصل از یه کار اشتباه و  هزار تا احساسه دیگه که نمی تونم توصیفشون کنم تو دلت نشینه و رو سرت آوار نشه . خیلی خوبه که با کاراشون باعث بد بینیت به دیگران نشدن .

می دونی عزیزم ...ما آدما همیشه فکر می کنیم بزرگترین غم و بدبختیه دنیا ماله ماست و تو دله ماست . اما اگه خوب دفت کنیم می بینیم شاید در قیاس با دیگران اونقدرم مصیبت بزرگی نباشه .

جمعه نوزدهم مرداد 1386 |

به فرشته مهربان زندگیم

دومین سال و برای دومین بار می خوام از طریق وبلاگم روز مادر و روز زن رو به مامان خوبم ، فرشته مهربون و خوشگلی که خدا از سر لطف و رحمت به خونه و خونواده ما هدیه کرده ، تبریک بگم .

مامان جونم تو برای من هم مامانی ، هم نزدیک ترین دوست ، هم بهترین مشاور .

نمی دونی چقدر شیرین و دلچسبه ساعتی کنار تو نشستن و چای خوردن و گپ زدن که من حاضر نیستم این لحظات رو با هیچ چیز دیگه ای تو دنیا عوض کنم .

پارسالم گفتم امسالم میگم : خدایا کمکم کن همونی باشم که مامانم میخواد چون می دونم خواست تو و مامانم  یکیه.

خیلی دوسِت دارم و بهت افتخار می کنم و دلم می خواد بدونی که زندگی و مرام و مسلکت همیشه برام الگو بوده و هست. دلم می خواد کاری کنم که تو خوشحال و راضی باشی و اون لبخند و نگاه مهربونت برام از هر چیز دیگه ای با ارزشتره .

 

بعد از مامان گلم نوبت میرسه به بقیه مامانا . دعا کنیم برای سلامتی همه اون مامانای خوبی که هستن ، انشا الله که سایتون بالا سر ما باشه و طلب مغفرت کنیم برای همه اونایی که رفتن ( شب جمعه اس ، هیچ چیز بهتر از خوندن یک فاتحه و یک سوره از قرآن برای رفتگان نیست) و یه تبریک مخصوص هم برای مامان عزیز همکار محترم بیدل، که خانوم فوق العاده خوبی هستن و دل صاف و پاکی دارن .  

 

بعد از اون هم به تمام بانوان این روز رو تبریک می گم و برای همه خانوما مخصوصاً دوستای خوب وبلاگ نویسم فائزه ، ستاره ، سعیده و باز هم سعیده آرزوی سلامت و سعادت دارم . امیدوارم همینطور که الان نمونه و موفق هستین، در آینده هم همسران و مادران نمونه ای باشین .

 

یه باره دیگه به تمام خانومایی که میان و نوشته های منو می خونن این عید رو تبریک میگم و آرزو می کنم تمام زنان دختران روز به روز فهیم تر و داناتر بشن .

 

 

 

 

مطلب زیر رو از یکی از ایمیل های گروه روزنه انتخاب کردم .

وب سایت گروه روزنه : http://www.rozanehonline.com

نحوه عضویت در این گروه : http://rozaneh-group.com/join/

 

فرشته ای به نام مــــــادر

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: می گويند فردا شما مرا به زمين می فرستيد، اما من به اين کوچکی و بدون هيچ کمکی چگونه می توانم برای زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: در ميان....


ادامه مطلب
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 |

سفر کنیم و نیندیشیم...

امشب راهی شمالم با خانواده . ۴ شنبه ظهر بر می گردم .

وبلاگم میسپرم به بیدل که فکر کنم سرش خیلی شلوغه اصلاْ نیاد اینجا.

الان فتو بلاگم آپ می کنم .

انشاالله برگشتم عکسارو میذارم تو فتوبلاگ تا ببینین.

من زود برم تا داد همه در نیومده ...آخه هنوز همه وسائلو جمع و جور نکردیم .

دلم براتون تنگ میشه

جمعه دوازدهم مرداد 1386 |

یکی از بهترین ها ...

 

هیچ چیز دیگه ای نمی تونم بگم .سایت شفا رو ببینید و حض کنید. همین.

http://www.shefa.blogspot.com

 

چهارشنبه دهم مرداد 1386 |

ایلیا

۱- ایلیای من، عشق من...در این ظلمت مرا همچون نوری باش به سمت خورشید...ایلیایم مبادا دستانم را رها کنی، گم می شوم، می ترسم و همچون کودکی که مادرش را گم کرده از وحشت گریه سر می دهم.

ایلیا دلم شبهای ستاره باران کویر را می خواهد و هق هق گریه و راز دل گفتن با تو...ایلیای من، کمتر جایی نشانی از راستی و صداقت و حق و عدالت مانده و معمولاً ظاهری نیکو و فریبنده می بینی همراه با باطنی که از لاشه وجدانش بوی تعفن بر می خیزد. خوبی و بدی آنچنان با هم درآمیخته اند که چهره کریحِ زشتی و بدی چشم هایمان را میزند و نمی گذارد همان خوبی اندک و امیدوار کننده را ببینیم و دلگرم باشیم.

ای کاش ما که اینقدر دم از تو و عشق تو می زنیم، لااقل یکی از هزاران سخنت را مشق کنیم تا در این تاریکی و قحطی روشنایی، ایمانمان را برای ذره ای خیال نور نفروشیم.

کاش میشد مثل تو شد، سخت است ایلیا...سخت است عشق من...و آنهایی که نمی توانند مانند تو باشند و وجود نورانی تو، مثل آفتاب، چشمان به تاریکی عادت کرده شان را میزند، می کوشند هر روز ، هر چه بیشتر عظمت تو را در حقارت داستان هایی که خود برایت بافته اند، به بند کشند غافل از اینکه...

ایلیای من نظری کن تا در راه نمانیم .

 

2- چیه تعجب کردین؟ بهم نمیاد این جوری بنویسم؟ همش نوشته خودمه . اینا یه سری متنه دنباله داره که برای دل خودم مینویسمشون و وجه اشتراک همشون عبارت "ایلیای من، عشق من..." هست.

 

3 - پدارن رو به کوه تشبیه می کنن و انصافاً تشبیه درستیه. نقش پدر مثه نقشیه که ستون، حائل و پی در ساختمون ایفا می کنن. بقای یک ساختمون بدون نگهدارنده و یک خونه بدون پدر و سایه بالاسر خیلی سخته اونم تو جامعه و دوره زمونه ای که اگه همت و غیرت یک پدر تو خانواده ای نباشه، هر کسی به خودش اجازه میده هر جور دوست داره با اون خانواده رفتار کنه.

مهربون خدای من، خدایی که تمام بچه ها رو دوست داری، اگر مردی پدر شد بیشتر مواظبش باش و هیچ بچه ای رو از نعمت شیرین پدر داشتن و برخورداری از حس امنیت و احترام و توجه و آرامشی که از داشتن پدر نصیبش میشه، محروم نکن.

بابا جونم، هر کاری برات انجام بدم جبران حتی یه روز کار کردنو زحمت کشیدنت نمیشه، جبران یه لحظه مهربونیت نمیشه، فقط دلم می خواد کاری کنم و به جایی برسم که باعث افتخارت بشم تا بتونی با غرور سرتو بلند کنی و به همه بگی این دختره منه....

آخ که خودمم نمی دونم این چه عادتیه من دارم، به محض نوشتن دو خط از احساسم در مورد مامان، بابا، خانواده، عشق، نوع دوستی و اصولاً هر مطلب دیگه ای که از ته دلمه، اشکام سرازیر میشن و جلو دیدمو میگیرن. نمی دونم چرا اینطوریم اما اصلاً دست خودم نیست، یه دفعه آنچنان بغضی گلمو فشار میده که اگه جلو اشکامو بگیرم همونجا خفم میکنه. تازه این که خوبه بعضی وقتا ضمن حرف زدن در مورد چیزایی که ممکنه به نظر خیلیا عادی باشه و یا خوندن مطلبی، بغض می کنم و اشک تو چشام جمع میشه اما تا جایی که بتونم خودمو کنترل می کنم چون خیلی زشته جلو یه جمع بزنم زیر گریه.

خب حالا که کار به این جا رسید و اساسی گریه هامو کردم یه خاطره تعریف کنم که خیلی برام با ارزشه: تابستونه پیش حدود 1، 2 ماه، نقاشیو بناییو داشتیم و حسابی اوضاع خونه زندگیمون به هم ریخته بود و شده بود مثه بازار شام از اون بازاریی که شتر با بارش توش گم میشد...خلاصه...یه روز صبح وقتی می خواستم دندونامو مسواک بزنم، نمی دونم چی شد که یهو مسواک از تو دستم سر خورد و افتاد رو زمین. منم برش داشتم انداختمش دور و بعد با خمیر دندون و نمکو از این جور چیزا دندونامو شستم . وقتی صبحونه می خوردم جریانو تعریف کردم و پرسیدم بقیه مسواکا کجاست تا یکی دیگه بردارم اما مامانم گفت توهم وقت گیر آوردی تو این هاگیر واگیر ؟ هیچ چیز زندگی معلوم نیست، اونوقت تو دنباله مسواکا میگردی؟ حالا برو یکی دیگه بگیر تا بعداً پیداشون کنم. منم رفتم دانشگاه دنباله کارو زندگیم و از مسواک یادم رفت. ظهر برگشتم خونه و بعد از اینکه ناهار خوردیم، دیدم بابام یه مسواک بهم نشون داد و گفت (...)جان، بیا برات مسواک گرفتم ببین خوبه یا برم عوضش کنم؟

یه لحظه موندم چی بگم!؟...چطور یادش مونده بود؟...اونم یه مسئله کوچیک که زیاد مهم نبود!...من که خودم اصلاً یادم رفته بود صبح چی شده بوده و پاک یادم رفته بود باید برا خودم یه مسواک می گرفتم!...چطور بابا فراموش نکرده بود؟ اونم با حجم کاری که داشت...هم سر کار خودش میرفت، هم با دقت به کارگرا نظارت می کرد...واقعاً نمی دونستم چی باید بگم...خودمو گذاشتم جای بابام...اگه منم به اندازه بابا مسئولیت و گرفتاری داشتم بازم یادم می موند ظهر که دارم میام خونه برا بچه ام  مسواک بگیرم تا حتی یه روز بی مسواک نمونه؟!...یه جواب براش پیدا کردم...فقط عشق به فرزند و خانوادس که باعث میشه یه پدر جزیی ترین نکات رو فراموش نکنه و حواسش به همه چی باشه.

اونجا بود که بازم اشک تو چشام جمع شد و در حالی که سعی می کردم بابا متوجه نشه مسواکو گرفتم و خیلی ازش تشکر کردم . اون مسواک شاید از لحاظ مادی هیچ ارزشی نداشت و من خیلی بهتر از اینا رو از بابام هدیه گرفته بودم، اما عشق و محبتی که پشت اون مسواک بود باعث شده بود از لحاظ معنوی با ارزش بشه تا حدی که نشه روش قیمت گذشت، حتی با تمام دنیا عوضش کرد.

 

4- بعضی وقتا یه اتفاقاتی میفته، معمولاً بین من و خواهر کوچیکترم، که اکثر اوقات آخرش من مقصر میشم یا به نحوی مقصر جلوه داده میشم که شاید به نظر خودم مقصر نباشم ، شایدم باشم نمی دونم. احتمالاً زیادی خودخواه شدم و فکر می کنم همه کارام بی عیبو نقصه . یه جورایی قاطی می کنم . واقعاً نمی فهمم چی میشه و احساس می کنم از طرف دیگران فهمیده نمیشم و اگر بیشتر حرف بزنم و بیشتر از خودم دفاع کنم بیشتر تقصیر کار دیده میشم. بنابراین ترجیح میدم که مثه پسرا سکوت کنم و دیگه حرف نزنم و با موسیقی گوش کردن همه چیو فراموش کنم اما دفعه بعد کاجرای جدیدی باز هم تکرار میشه و من باز کم حوصله تر از دفعه قبل میشم و زودتر از میدون کنار می کشم.

خیلی وقته که دیگه لزومی نمی بینم برای همه، اعم از خانواده و دوست و آشنا و غریبه، خودمو توجیح کنم و برای بر حق بودن خودم (شاید به خیال خودم برحقم و در واقعیت کاملاً اشتباه می کنم) دلیل بیارم و دفاع کنم. خیلی وقته که دیگه حوصله ندارم. هر کسی می تونه هر جور که دوست داره منو قضاوت کنه و نتیجه ش اصلاً برام مهم نیست.

دوشنبه هشتم مرداد 1386 |

عطر عشق...بوی زندگی

شبیه رفتیم برا بابام هدیه روز پدر بگیریم کلی عطر و ادکلن بو کردم گیج گیج شدم . یکیشم آقاهه زد رو دستم که دیگه دیوونه م کرده اساسی . مث معتادا شدم . همش دستمو بو می کنم . دلم نمیاد برم دستمو بشورم . آخ چه بوی خوبی میده این ادکلن های مردونه...بویی شبیه عشق.

علی الحساب روز مرد و روز پدر رو به باباییه خوب خودم و همه باباهای مهربون و آقایون محترم به ویژه همکار محترم "بیدل" تبریک میگم . فعلاْ این تبریکو از من قبول کنید تا بعد که یه پست اساسی بنویسم.  

جمعه پنجم مرداد 1386 |
آلبالو خشکه

بیرون از عمل، ‌جز دروغ چیزی نیست. تنها عمل است که دروغ نمی‌گوید. مردم را،‌ آن جا و این جا، باید در عمل‌شان قضاوت کرد.
جان شیفته نوشته رومن رولان

نوشته های یک آلبالو خشکه

albalu.khoshke@yahoo.com

موضوعات

"آناهیتا شاهدخت سرزمین ابدیت" اثری از آرش حجازی

یادداشت های آلبالو خشکه

یادداشت های بیدل

داستان منظوم نرجس خاتون مادر امام زمان (ع)

پيوندهاي روزانه

شفا

عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات

ستون آزاد

Recent

دیوان حافظ

کتاب "شازده کوچولو" با ترجمه محمد قاضی

هنر پیشه ها و خواننده های قدیمی ایرانی (قدیمی ها )

مطالب اخير

One Day I Decided To Quit

شرح مثنوی