تبليغاتX
آلبالو خشکه

آلبالو خشکه

نوشته های یک آلبالو خشکه...

نمایشگاهی پر از جوان، ایده و انرژی مثبت

 

دیروز یکشنبه 25 آذر ماه مصادف با روز پژوهش، آخرین روز نمایشگاه هفته پژوهش و فناوری بود که از 21 آذر به مدت 5 روز در محل نمایشگاه های بین المللی مشهد، دایر بود.

 

بیدل جات خالی، کاش مشهد بودی و از نزدیک نمایشگاهو می دیدی، محشر بود.

 

یادش به خیر دو سال پیش خودم یکی از غرفه داران غرفه دانشگاه پیام نور بودم، اون موقع محل برگزاری نمایشگاه، ساختمان علوم پایه دانشگاه فردوسی بود.

 

دیروز دو بار رفتم نمایشگاه، یه بار سر ظهر به مدت یه ساعت رفتم نمایشگاه (قسمت دوم بازدید رو هم در ادامه میگم، بخونین)، چون با توجه به تصویری که از سال 84 تو ذهنم بود فکر می کردم که بازدید یه ساعته زیادم هست. اما فقط تونستم برم غرفه خودمون (پیام نور) و ضمن دیدن دوستان قدیمیم باهاشون گپ بزنم و دستاوردهای دانشجوهای دانشگاهمون رو از نزدیک ببینم و بررسی کنم.

اونا هم از دیدن من خیلی خوشحال شدن و گفتن که چقدر امسال جای من خالی بوده. بعد ازشون خواهش کردم که در مورد کارای بچه ها که تو غرفه بود برام توضیح بدن.

اولین مورد مربوط میشه به آقای اش.رفی (دانشجوی مهندسی کامپیوتر) که آمپلی فایر ساخته بود البته از روی نمونه های خارجی ولی با صدای خیلی شفاف تر و امکانات بهتر و البته ارزون تر و با متریال دست ساز و ایرانی. خیلی جالب بود. با صدای بلند تست کردیمش و لذت بردیم. ناگفته نماند که صدای بلنده این آمپلی فایرها در چند روزه گذشته حسابی غرفه های همسایه رو دیوانه کرده بود و تا صدا یه کم می رفت بالا می اومدن اعتراض، اما با صدای کم که آدم متوجه نمیشه این آمپلی فایر خوبه یا نه؟!

آقای توکلی یکی از غرفه داران غرفه بسیج دانشگاه فردوسی هم که درست مقابل غرفه ما بود، با بچه ها شوخی می کرد و می گفت: آقا من امسال کنار اسم چند تا غرفه تیک زدم که ساله دیگه حتی در شعاعه یک کیلومتریشون نباشم که یکیشونم غرفه شماست.... بچه ها هم می خندیدن و می گفتن اختیار دارین آقای توکلی تازه از شما خوشمون اومده، سال دیگه هر جا غرفه بگیرین، بازم درست در مقابلتون خواهیم بود.

نفر بعدی آقای ک.ریم زاده بود (دانشجوی شیمی) که در مورد دو تا CD که طرای کرده بود برام توضیح داد. یکی مجموعه نرم افزاری کیمیا بود و شامل مطالب متنوعی از قبیل آزمایشگاه مجازی، معرفی سایت های اینترنتی، کتاب های مهم رشته شیمی به صورت pdf و ... بود.

دومین CD آموزش تخصصی شیمی بود. یه برنامه خیلی جالب هم تو یکی از این دو تا CD بود که محیطی شبیه Word داشت و امکان طراحی و نوشتن تمام فرمول های شیمی (حتی فرمول های گسترده و طولانی) و تعدادی از فرمول های زیست شناسی رو در اختیار کاربر قرار می داد.

تابستون سال 85، 3 تا CD  با نرم افزار Power Point برای رئیس دانشگاهمون طراحی کردم (شیمی آلی رشته شیمی، بیوشیمی رشته زیست و بیوشیمی رشته شیمی) و چون هر چی جستجو کردم هیچ راهی برای تایپ فرمول های شیمی پیدا نکردم مجبور شدم اونا رو اسکن کنم و تو Photoshop درستشون کنم و نهایتاً با کیفیتی پایین و نه چندان دلچسب به بقیه مطالب اضافه شون کنم.

مورد بعدی «کمربند ایمنی اجبار کننده» بود که پروژه یکی از دخترای دانشگاه پیام نور بود که تو جشنواره جوان خوارزمی هم مقام آورده بود. متأسفانه خودش حضور نداشت اما بچه ها برام توضیح دادن. جریان از این قراره که وقتی راننده تو ماشین می شینه اگه کمربند ایمنی رو نبنده بهش هشدار داده میشه، اگه توجه نکنه بعد از چند ثانیه کلاج از کنترلش خارج میشه یعنی قفل میشه و دیگه تحت اختیار راننده نیست.

آخرین نفر هم آقای نورو.زی بود (دانشجوی زمین شناسی) که مثل دو سال پیش با مجموعه سنگها و فسیلها و CD تصاویر کانی ها در نمایشگاه شرکت کرده بود. شب حدود ساعت 8 که همه داشتن وسایلو جمع می کردن دیدم آقای نورو.زی دستکش دستش کرده و داره سنگها رو با احتیاط توی جعبه میذاره. خندیدم و گفتم چرا دستکش دستتون کردین؟ نمونه هاتون اینقدر ظریفن؟ خندید و گفت: نه... چون تو مجموعه نونه سمی هم دارم دستکش دستم کردم؟

_نمونه سمی؟

_بله...آزبست.

_مگه سرطان زا نیست؟

_چرا... اما در صورت تماس مداوم و مستقیم.

_آزبست همونه که تو پشم شیشه به کار میره؟

_آره! و هنوزم ازش استفاده میکنن!

_مگه تولید پشم شیشه ممنوع نشده؟!!!!!!

_نه بابا....

_خب خطرناکه، سرطان زاست. هم اون کارگر بیچاره که تو کارخونه کار میکنه مریض میشه و هم اون مصرف کننده بدبخت. چطور تولید پشم شیشه ممنوع نشده؟ چند سال پیش یه فیلم سینمایی خارجی دیدیم که ماجرای یه کارخونه پشم شیشه سازی بود که تعدادی از کارگراش به طرز مشکوکی می مردن و بعداً طی تحقیقات فهمیدن که باعث و بانی مرگ اونا همین الیاف آزبست هست. بعد مردم اعتراض کردن و کارخونه برای همیشه تعطیل شد و مردم تمام ساختمونایی که با پشم شیشه عایق بندیه صوتی و حرارتی شده بودن رو خراب کردن و از مواد دیگه ای به عنوان عایق استفاده کردن.

_منم شنیدم ... اما میگن فقط تماس مستقیم با آزبست سزطان زاست.

_اما من شنیدم که حتی تنفس در محیطی که پشم شیشه داره هم خطرناکه....

            

 

برگشتم خونه و ناهار خوردم و دوباره حرکت کردم نمایشگاه.

این بار همراه با خانم ماه ن.و  و آقای اش.رفی رفتیم از سالن ها و غرفه های دیگه بازدید کردیم.

همه جا خوب و جالب بود. نمیشه از همه جا بگم. فقط می تونم بگم که خیلی خیلی خوشحال بودم و احساس خوبی داشتم. از هر غرفه ای که دیدین می کردی با یه موج سرشار از انرژی مثبت مواجه میشدی.

تو یکی از سالن ها داشتم می رفتم که شنیدم یکی به اسم صدام میکنه...برگشتم دیدم یکی از دوستامه... تکتم ص... از هم ورودی های خودم... اونم کجا؟! تو غرفه کانون مخ.ترعین ایران...

از من دعوت کرد تا چند دقیقه ای برم تو غرفه شون و با هم صحبت کنیم.

اتفاقاً هفته پیش تو دانشگاه دیده بودمش و اونجا هم با هم صحبت کردیم و تکتم تازه فهمید که ما هم یه تشکل به نام جمعیت راهیان دانش داریم که چند وقت منفعل بود.

بعد از کلی صحبت و پر کردن فرم کانون مخترعین فهمیدم که این تشکل همون تشکلیه که یکی دیگه از دوستام (س) چند ماهیه که به ثبت رسوندش و در واقع س دبیر تشکله. روزای آخر ماه رمضون که در همایش دبیران تشکل ها و مراسم افطار بعد از جلسه که از طرف سازمان ملی برگزار شد شرکت کردم،  س رو دیدم و کمی با هم حرف زدیم اما نمی دونستم که کارشون تا این اندازه جدیه.

تقریباً میشه گفت که تمام دانش آموزا و تعدادی از دانشجوها که از غرفه شون بازدید می کردن، فرم عضویت رو پر می کردن و عضو کانون می شدن.

 

یکی دیگه از غرفه ها که نظر منو جلب کرد غرفه مرکز تحقیقات شهید آقاسی زاده-بسیج دانشجویی خراسان رضوی بود که توش پر بود از ربات های کوچیک با قابلیت های بالا و جالب مثه ربات CD چنجر، ربات مسیر یاب، میکرو موس، زعفران پاک کن و ...

 

غرفه آموزش و پرورش هم جالب بود. کلی اختراع، ابداع، پروژه، طرح و ربات بود که همش کار دانش آموزا بود.

 

ضمناً برای اولین بار تخم شتر مرغو از نزدیک دیدم و لمس کردم. جالب بود. ظاهرش یه جوری بود که آدم فکر می کرد مصنوعیه و از پلاستیک ساخته شده اما وقتی بهش ضربه میزدی صدای چینی میداد. علاوه بر تخم شتر مرغ، چرم و روغن شتر مرغ هم بود. بعد برای خانم ماه ن.و  که دانشجوی مهندسی کامپیوتره توضیح دادم که پرورش شتر مرغ کار سود آور و مفیدیه و تقریباً  از تمام اجزای بدن شتر مرغ استفاده میشه مثه تخم، گوشت بدون کلسترولش، چرم، روغن، فضولات شتر مرغ، پر، حتی قرنیه چشم شتر مرغ در پزشکی مورد استفاده فرار می گیره.   

 

شتر مرغ زنده و بز هم در محوطه باز نمایشگاه بود که مربوط به بچه های دامپروری و کشاورزی دانشگاه فردوسی بود.    

مثل همیشه عکس هم گرفتم که فعلاً برام امکان نداره  بذارمشون تو وبلاگم.

 

از رفتار و منش بازدید کننده ها هم باید بگم که چون هر کسی به نحوی به جامعه علمی و دانشگاهی کشور وابسته بود، همه رفتار خیلی خوبی داشتن و اصلاً این نمایشگاه با نمایشگاه کتاب یا کامپیوتر قابل قیاس نبود.

 

آقا سهیل اگه نرفتین نمایشگاه هفته پژوهش، این بار که بیاین وبلاگم و این پستو بخونین افسوس می خورین برخلاف دفعه قبل که نمایشگاه کتاب نرفتین و با خوندن نوشته های من احساس کردین چیزیو از دست ندادین.    

 

بعد از نمایشگاه هم با سرویسی که بچه ها رو می رسوند خونه هاشون، برگشتم خونه. 

 

دیشب و امروز به این فکر می کردم که چرا من در اداره تشکل خودم موفق نبودم و چرا تشکل منفعله؟ و چرا ما تا حالا در همچنین جاهایی که باید شرکت کنیم نبودیم و حتی بدتر از این تمام اهدافمون رو فراموش کردیم؟

بعد از فکر کردن چند مورد دستگیرم شد.... اینکه دوستانم با من همدل نبودن و بعد از چند ماه همه به نحوی راهیان دانش رو فراموش کردن... از 7 نفر اعضای شورای مرکزی فقط من موندم همگی ازدواج کردن فارغ التحصیل شدن یا رفتن شهرستان.... و مهمترین مورد هم ضعف مدیریتیه خودم بود، باید به هر نحوی که میشد تشکلو سر پا نگه می داشتم، اما اشتباه کردم و اعضای شورای مرکزی بی حال و بی انگیزه رو در کنار خودم حفظ کردم در صورتی که راحت میتونستم افراد دیگه ای رو جایگزینشون کنم. البته اون زمان خیلی تلاش کردم اما کلاً بچه های دانشگاه تمایل و رغبتی به عضویت نشون ندادن، اما من باید با بچه های خارج از دانشگاه کار می کردم.

اما الان وضعیت بد نیست. ورودیهای جدید خیلی فعالن. فکر می کنم میشه با کمکشون دوباره شروع کرد.

         

دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 |

آن چه در یک روز بر من گذشت.....

سلام............

 

امروز چند بار اشکم درامد و اعصابم خورد شد.....نمی دونم اگر در ایران تست روانشناسی بگیرند چند نفر می توانند گواهی سلامت بگیرند. اصلاْ مگه میشه با این همه بحران و تنش که هر لحضه بر ساختار جامعه و بویژه تک تک افراد وارد میشه انتظار سلامت روان هم داشت. اتفاقات امروز را که برام افتاد را میگم خودتون قضاوت کنید.

 

اول یک خواب واسه یکی از دوستان دیدم که هم جاهای خوب خوب داشت(حالا زیاد ذوق نکن. طرف خیلی زشت بود) و هم جاهای غم انگیز...خلاصه از لحضه ای که از خواب پاشدم حالم گرفته شد ودلواپس شدم و گفتم ببینم طرفی که خوابشو دیدم حالش خوبه یا ........خلاصه که بعد از دل دل کردن و فرستادن س م س فهمیدم حالش خوبه. خدا را شکر.

 

هنوز از شوک خواب شب گذشته نگذشته بود که تلفن خونه زنگ زد...یکی از فامیلها بود.. زن و شوهر با هم مشکل پیدا کرده بودن و قضیه به جر و بحث کشیده بود (سر پیری و معرکه گیری) ...از آنجا که پدر من بزرگتره و همچنین پدر و مادرم دستی در امور خیر  دارند، با خونه ما تماس گرفتن....بیچاره پدرم، شب قبل قلبش درد گرفته بود و دست چپ و نیمه چپ بدنش کلاً درد میکرد و تیر می کشید و من تا صبح رو سرش بودم و براش ماساژ می دادم و تو دلم غصه می خوردم. ولی اصلاً زیر بار حرف نمیره و حاضر نمیشه ببرمش دکتر)......حالا این زن و شوهر دارند اعصابش را به هم می زنند...

خلاصه که من هم، چه بخوام یا نخوام در جریان کل ماجرای بینشون قرار گرفتم و از نامردی مرده اعصابم بهم خورد. اگر بخدا دستم باز بود و می تونستم یک دست دندوناشو پاین می آوردم... ولی خوب هر کس بیش از صاحب عزا بگرید جاهل است...تقصیر خودشونه....پدر من هم بعد از این که با حوصله همه حرفاشون را گوش کرد در نهایت موقت بینشون آتش بس اعلام کرد تا بعداً مفصل با هردوشون حرف بزنه....

و من موندم و یک اعصاب خورد......باز چند ساعت نگذشته بود که خبر ترور ‌فرانسوا الحاج‌ در لبنان را شنیدم به کل ماتم برد. اشکم واقعاً در آمد، هم به خاطر مظلومیتش و هم به خاطر بیچارگی مردم لبنان..

http://www.tabnak.ir/pages/?cid=3097

 

همین طور در شوک بودم که  ا.ب (یکی از همکلاسی های و دوستان قدیمی) گفت بریم کوه.....گفتم باشه. علی را هم خبر کردیم و 3 نفری رفتیم...یک دوجین اخبار اعصاب خورد کن هم از این ها شنیدم......مثلاً میگفت در آموزشی که بوده پسر فلان مقام هم تو پادگانشون بوده و از تبعیضات گفت و این که طرف همش بیرون پادگان بوده و وقتی اعتراض میکنه...فرمانده میگه ایشون پدرش فلان کارست. به اعتبار پدرش می تونه واسه پادگان در بیرون خیلی خدمت کنه. یا ما جرای خدمت پسر یکی دیگه از آقازاده ها را گفت (ای کاش جرات داشتم و اسم پدر این آقازاده را می گفتم تا کف کنید) که بعد از 2 ماه خدمت امریه گرفته رفته به مرکز مطالعات اسلامی نیویورک واسه تبلیغ اسلام. اون وقت پدرش شب و روز به آمریکا ناسزا میگه و اونجا را کفرستان معرفی می کنه ... بی عدالتی هم حدی داره به خدا.......

 

وقتی برگشتم خونه، همون فامیلمون را دیدم که صبح تماس گرفته بود و با شوهرش مشکل داشت (البته سر پیری...شوهرش 52 سالِشه و خودش 45 ساله)....دیدم حسابی گریه کرده. من هم چون  روزه بودم به خاطر کوه رفتن تشنه شده بودم، ولی تا رسیدم خونه...(چون پدرم هنوز نرسیده بود خونه)...این بنده خدا که قبلش حسابی عواطف مادرم را با حرفاش برانگیخته بود، گوش من را هم غنیمت دونست و منو تشنه نگه داشت و حسابی دردو دل کرد... من هم خیلی براش ناراحت شدم. اصلاً تشنگیم یادم رفت. نشستم پیشش و براش صحبت کردم تا یکم آروم بشه...دلم میخواست یک کتک حسابی شوهرش را بزنم تا دیگه به زنش ظلم نکنه ولی من چه کاره بودم....تازه به قول پدرم ما باید کمک کنیم زندگیشون به هم نخوره و بچه هاشون آواره نشن... نه این که خودمون با احساسی شدن کار را خراب تر کنیم.....خلاصه که پدرم آمد و پست را تحویل دادم و رفتم واسه نماز بعد از نماز من افطار کردم و اهل خونه هم منو تنها نذاشتن و شامشون را اول شب با من خوردن (خدا مادرم را عمر بده، یک افطار خوشمزه ای درست کرده بود...پلو و مرغ و فرنی و .....حسابی سنگ تمام گذاشته بود و تنها چیزی بود که منه شکمو رو در روز گذشته خوشحال کرد، همین بود.)

 

بعد از افطار من چون شب قبل تا صبح بالا سر پدرم بودم گرفتم خوابیدم تا یکم کمبود خوابم جبران بشه.....ولی پدر و مادر رفتن بیرون تا هم مشکل این فامیلمون را حل کنند هم چند جا دیگه که کار داشتن سر بزنند.....من ساعت 10:30 شب پاشدم....بعد از چت با یکی از دوستان گل(حالا زیاد ذوق نکن...یکم گلی....باقیش گل گاوزبانی)...مشغول خوندن اخبار شدم.....سارکوزی رئیس جمهور فرانسه گفته من هنوز بیم جنگ با ایران را دارم...

 

"" نيکلا سارکوزی، رييس جمهوری فرانسه، در مصاحبه ای با  مجله فرانسوی «لانوول آبزوواتور» گفته است: اگر اسرائيل احساس کند که از جانب برنامه هسته ای ايران مورد تهديد واقع شده، خطر وقوع يک جنگ واقعی با ايران وجود دارد.

آقای سرکوزی افزوده است: «همه با اين نکته موافقند که برنامه هسته ای ايران با ادعای استفاده از انرژی هسته ای قابل توضيح نيست.»

رييس جمهوری فرانسه گفته است:«مسئله برای ما خطر حمله نظامی آمريکا (به ايران )نيست، اما اين است که اگر اسرائيل احساس کند امنيت آنها واقعا مورد تهديد واقع شده است، (آنگاه ) خطر جنگ همچنان وجود دارد.»  ""

آخر شب پدر و مادرم برگشتن.....خوب خدا را شکر بین اون دونفر صلح و صفا برقرار کرده بودن.....

 

دست آخر.....یک ماجرای را شنیدم که دیگه طاقت نیاوردم و اومدم اینجا تا بنویسم....یکی از دوستانم..به نام عباس (اصلیتش زابلی است ولی ساکن شماله)...ایشون خواهرش را به عقد پسر خالش درمیاره.... پسر خاله هم ساکنه زابله. دختره را میبره اونجا و در مدت نامزدی هر روز کتک میزنه. دختر بیچاره (خواهر عباس) به مادرش میگه. ولی مادره (مادر عباس) هیچی به عباس و شوهرش و پسرهای دیگش نمیگه و  به دختر بیچاره  میگه که تحمل کن (ناسیونالیست و قوم پرست چون داماد پسر خواهرش بوده و میدونسته که اگر شوهرش بفهمه نمیزاره اینها ازدواج کنن چیزی به شوهرش نمیگه)...خلاصه که دختر بیچاره هم تحمل می کنه..6 ماه پیش ازدواج میکنه و از روز بعد از ازدواج پسره  کتکش میزنه و مادر پسره (خاله دختره) هم به کمک پسرش میاد و 2 نفری می افتند به جان دختر بیچاره.....اینقدر میزنن که درختر بیچاره از داخل خونریزی می کنه و بیهوش شده به بیمارستان منتقل میشه....تازه بعدش عباس و برادراش و پدرش با خبر میشوند..عباس به حال خواهرش خیلی گریه میکرد و می گفت ای کاش زودتر می فهمید و نمیگذاشت تا اینجا ادامه پیدا کنه.....عباس و پدرش خواهرش را برمیگردانند شمال، می برند بیمارستان و همزمان درخواست طلاق میدهند.....وقتی میبرند آزمایش می فهمند که خواهر عباس هنوز دختر مونده، اون هم بعد از 6 ماه....حالا ماجرا این بوده که پسره به پیشنهاد مادرش واسه این که به خوانواده خالش حسادت داشتند وانمود می کنه که علاقه منده تا با ازدواج و بدبخت کردن دختر بیچاره دلشون خنک بشه.....

 

حالا شما قضاوت کنید. میتونه با این همه اتفاق روانم سالم بمونه........حالا این ها ماجراهای یک روزه....

 

کس ندانست که من می سوزم      سوختن، هیچ نگفتن، هنراست

 آتش ما ز کجا خواهی دید؟           تو که بر آتش خویشت نظر است

 

بیدل

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 |

فردا

16 آذر...

روز ملی دانشجو...

روز جهانی کودک و تلویزیون...

.

.

.

.

.

.

کار دارم.

.

.

.

.

.

باید برم درس بخونم.

پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 |

نمایشگاه کتاب مشهد

پنجشنبه بعد از ظهر رفتم نمایشگاه. پیش خودم فکر می کردم که هم فال هم تماشا...هم کتاب ژنتیک مورد نیازمو می خرم هم عناوین بقیه کتابا رو نگاه می کنم. من خیلی کتاب خوندنو دوست دارم و هر چیز دیگه ای هم که مربوط به کتاب باشه منو به وجد میاره مثله کتابخونه، کتابداری، نمایشگاه کتاب و ...

تنها بودم. وارد نمایشگاه شدم. پول نقد و کارت عابر بانک و گوشیمو گذاشتم تو جیب مانتوم و کیفمو تقریباً خالی کردم.  

هر چی به محل سالن ها نزدیکتر می شدم تعداد متلک ها و حرف های چرت و پرت و پسرایی که سعی می کردن با رد شدن از کنارم بهم تنه بزنن زیادتر می شد. بی خیال تمام حرفهایی که میزدن، شدم و خونسرد به مسیرم ادامه دادم، چند ساله که این کاراشون برام طبیعی شده فقط حواسم جمع بود یه جوری برم که باهاشون برخورد نکنم.

 

اول رفتم سمت جایگاه توزیع بن تخفیف دانشجویی برای خرید کتاب ( 18 تومن میدادی و 30 تومن بن می گرفتی). از دور صف پسرا رو دیدم، یک کیلومترو نیم... و دقیقتر شدم دیدم خبری از صف دخترا نیست. با خودم گفتم آخ جون زود میرم بن می گیرم و وقتم تلف نمیشه اما وقتی رفتم جلوتر دیدم زهی خیال باطل... صف دخترا اون طرفه و 6 کیلومترم هست. یه کم این ور اون ور کردم دیدم ساعت 18:05، فکر کردم معطل نکنم بهتره. بذار اول برم ببینم اگه کتابای مورد نظرمو پیدا کردم اونوقت برای بن تخفیف یک کاری می کنم.

 

وارد سالن اول شدم شلوغ ترین غرفه ها مربوط می شد به انتشارات قلم چی و گاج.

همین طور یکی یکی از سالن ها بازدید کردم. شاید به جرأت بشه گفت اکثر کتاباشون تکراری بود. همشون انواع و اقسام مختلف کتابای آشپزی رو در سایزها و طرح های گوناگون ارائه می دادن. همشون کتاب قورباغه رو قورت بده یا قورباغه رو قورت نده یا چطور قورباغه رو بخوریم و کی پنیر منو خورد یا کی پنیرمو برد و .... زیاد داشتن.

موارد دیگه ای هم که زیاد بود در حیطه مثلاً روانشناسی بودن، مث سوپ قورباغه.... نه ببخشید سوپ جوجه با طعم پنیر جا به جا شده و راه های مختلف خوردن یا درست کردن همبرگر...

تازه فهمیدم چرا تو هر غرفه ای چشمم به جمال کتابای آشپزی روشن میشه...گویا علم روانشناسی نوین ریشه تمام مشکلات و راه حل اونا رو در نحوه آشپزی کردن می دونه...

کتابای آنتونی جون هم کما فی سابق بودن اما ملت بیشتر از آشپزی-روانشناسی مدرن استقبال می کردن.

نا گفته نماند هنوز در صدر جدول عرضه و فروش کتاب، اول نام فال نامه حافظ و بعد هم انواع کف بینی و طالع بینی از فال قهوه بگیر تا چوب و ... می درخشه که همچنان بی رقیبن و انتشاراتی ها هم هر کدوم سعی می کنن به مدد طراحی های زیبا برای جلد کتابای مذکور، گوی فروش رو از دست رقیبان خود بربایند.

اما فکر کنم همه قبلاً (سالای پیش) یه فال حافظ خریدن و فقط محض یه مشورت کوچولو با حافظ در باب دوست تازشون که هفته پیش باهاش آشنا شده بودن و برای اولین قرار ملاقاتشون محلی بهتر، شلوغتر و بی در و پیکرتر از نمایشگاه کتاب پیدا نکرده بودن، یه تفأل سر پایی به دیوان حافظ می زدن و می رفتن غرفه بعدی تا دوباره فال بگیرن شاید نظر حافظ عوض شه.

یه سری کتاب دیگه که امسال تو خیلی از غرفه ها به چشم می خورد کتابای جبران خلیل جبران بود اما مترجم هیچ کدوم دکتر الهی قمشه ای نبود. یکی نیست به این انتشاراتی ها بگه حالا که دارین وقت میذارین و هزینه می کنین لااقل ترجمه های کسیو چاپ کنین که تو ایران و جهان استاد ادبیات فارسی باشه نه هر دانشجوی تازه فارغ التحصیلی که می خواد یه اسم و رسمی به هم بزنه.

در مورد ژنتیک هم قدرت خدا... از نویسنده هایی که من دنبال کتاباشون بودم هیچی پیدا نکردم. یعنی تو کل نمایشگاه شاید 5 تا غرفه بودن که کتاب ژنتیک داشتن (ژنتیک پزشکی رو حساب نکردم) که فکر کنم منابع خوبی برای ارشد نبودن.

از شلوغی الکی نمایشگاه خسته شدم. خسته شدم از بس با 6 تا چشم مراقب اطراف خودم بودم تا مبادا بعضی از پسرای (...) از شلوغی سو استفاده کنن ... نشد یه کتابو بردارم و با آرامش خیال صفحاتشو ورق بزنم بدون اینکه هر لحظه با استرس پشت سرمو نگاه نکنم.

یادمه از سال 77 تا حالا هر سال برای دیدن نمایشگاه کتاب رفتم اما وضعیت هر سال نمایشگاه کتاب مشهد همینه و سال به سال هم بدتر میشه و از لحاظ کتاب هم که سال به سال دریغ از پارسال. هر سال از تعداد ناشران و انتشارات ها کم می شود، از تعداد کتاب های خوب کم میشه و به تعداد کتاب های به درد نخور اضافه میشه.

 

نمی دونم چرا اینقدر سرمایه مملکتو حروم  می کنن؟ این همه کتابای آشپزی الکی، کتابای روانشناسی مزخرف، فال نامه، کتابای تربیتی از پایه و اساس مشکل دار و ...  برای چیه؟ ناگفته نماند امسال کتابای کودکان هم خیلی خیلی زیاد بودن.

در راه برگشت با خودم فکر می کردم این نمایشگاه به هیچ عنوان با نمایشگاه کتاب تهران قابل مقایسه نیست با این که هر دوتاشون در سطح بین المللی برگزار میشن، اما این کجا و آن کجا...

 

پنجشنبه شب هوا خوب بود، سرد بود اما نه زیاد....ولی جمعه صبح که از خواب بیدار شدیم دیدیم بیشتر از 10 سانتیمتر برف روی زمین نشسته....

 

شنبه دهم آذر 1386 |

یه عروسی دیگه هم افتادیم ...

 

یه خبر داغ داغ ...همین الان فهمیدم که یکی دیگه از دوستای خوب و گلم فهیمه جون، عروس شده

ببخشید دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و نگم ...حتماً دلت می خواسته خودت اولین نفری باشی که این خبرو میدی ...اما چه کنیم دیگه  

منو فهیمه از اوایل امسال و به صورت خیلی اتفاقی و اینترنتی با هم دوست شدیم و تا حالا هم دوستیمون ادامه داشته و بعد از اینم می خواد ادامه داشته باشه... اون با شوهرش بیاد مشهد...من(فعلاً تنهایی، اما بعداً با شوهرم) برم اصفهان.... تازه از این به بعدش کلی با حال میشه 

تازه خودش الان گفت که دو تا بردار شوهرم داره که قراره برا منم آستین بالا بزنه و با هم جاری بشیم  البته من که الان می خوام درسمو ادامه بدم و پله های ترقی رو یکی یکی پشت سر بذارم، فکر کنم وفتی برا عروس شدن نداشته باشم ........ ......... 

 

از شوخی گذشته، فهمیه جونم برا تو و همسرت سال های سال زندگی در کنار هم توأم با عشق و محبت و خوشبختی و سلامتی آرزو می کنم روبوسی این جوریم فایده نداره ، انشاالله دوتایی بیاین مشهد زیارت امام رضا، منم از نزدیک ببینمت.

 و امیدورام مث گذشته وبلاگ نویسیو ادامه بدی چون من خوندن نوشته هاتو دوست داشتم و دارم.

یکشنبه چهارم آذر 1386 |

یک خبر ویروسی از گروه روزانه

این مطلبو روز پنج شنبه از اخبار علمی شنیدم و دیروز هم دیدم که بچه های گروه روزانه تو یکی از ایمیلاشون در اینباره توضیح دادن.

مطالبت زیر از ایمل روزانه نقل می شود:

 

مرد درختی اندونزیایی درمان خواهد شد
 

آقای «دِد» Dede یک ماهیگیر 35 ساله اهل اندونزی است که بعد از اینکه در نوجوانی زانویش در حادثه‌ای جراحت برداشت ، دچار بیماری عجیب و غریبی شد، به این ترتیب که از دست و پایش، زائده‌هایی به شکل ریشه گیاهان بیرون زد به طوری که وی از انجام کار روزانه عاجز شد.

پزشکان محلی درمانی برای بیماری این شخص پیدا نکردند. او از کار کندن بازماند و همسرش هم ترکش کرد. دِد مجبور شد در نهایت فقر دو فرزندش را بزرگ کند. فرزندان او، حالا در سن نوجوانی هستند.
گرچه خانوده‌اش او را حمایت می‌کردند ولی او همواره مورد ریشخند و استهزاء ماهیگیران محلی قرار می‌گرفت.

اما یک پزشک آمریکایی به نام دکتر «آنتونی گاسپاری» بعد از اینکه در شبکه تلویزیونی دیسکاوری یک برنامه مستند درباره این بیماری عجیب ساخته شد و به نوعی درگیر ساخت این فیلم مستند شد، تصمیم گرفت به آقای «دد» کمک کند. این متخصص پوست به دهکده دِد در جنوب جاکارتا رفته است و ادعا می‌کند که بیماری وی را تشخیص داده و می‌تواند درمانش کند.

بعد از آزمایش نمونه‌های ضایعات و خون آقای دِد، دکتر گاسپاری تشخیص داد که ضایعات پوستی این بیمار، ناشی از ویروسی به نام ویروس پاپیلومای انسانی یا HPV است. عفونت با این ویروس بسیار شایع است، ویروسی که در مبتلایان زگیل ایجاد می‌کند.

اما چرا ضایعات پوستی آقای دِد به جای زگیل‌های معمولی به این ترتیب تظاهر پیدا کردند؟ معلوم شد که این بیمار نوعی مشکل ژنتیکی داشته که باعث اختلال در سیستم ایمنی‌اش می‌شده و در نتیجه سیستم ایمنی وی قادر به مقابله و محدود کردن HPV نبوده است.

تعداد گویچه‌های سفید خون دِد، آنقدر پایین بود که در ابتدا دکتر گاسپاری تصور کرد که وی مبتلا به ایدز است اما آزمایشات چنین چیزی را تأیید نکردند. اختلال ژنتیکی این بیمار بسیار نادر است و احتمال داشتن آن کمتر از یک در میلیون است، طوری که او به جز رنج ناشی از تحمل بیماری پوستی‌اش، زندگی توأم با سلامتی داشته. والدین و برادر و خواهرهای او بیماری مشابه نداشته‌اند.

دکتر گاسپاری عقیده دارد این بیماری با مصرف دوزهای روزانه ویتامین A صناعی،تا حد زیادی قابل درمان است. دکتر گاسپاری می‌گوید گرچه این بیمار کاملا از لحاظ ظاهری بهبود نخواهد یافت ولی بعد از درمان زگیل‌ها آنقدر کوچک خواهند شد که به او امکان استفاده از دست‌ها و کار بدهند. او انتظار دارد که بعد از 3 تا 6 ماه درمان ضایعات تا حد قابل ملاحظه‌ای کوچک شوند. بعد از این مرحله درمانی ضایعات باقیمانده با انجماد و جراحی،برداشته می‌شوند.

دکتر کاسپاری دوست داشت این بیمار را برای درمان و بررسی نقص ژنتیکی‌اش به آمریکا ببرد ولی مشکلات مالی و همچنین کاغذبازی‌های اداری مانع این کار شد. بنابراین، درمان این بیمار در اندونزی با کمک پزشکان این کشور ادامه خواهد یافت.

هم در سایت تلگراف-منبع این خبر- و هم در سایت شبکه دیسکاوری فیلم‌های مربوط به این بیماری را می‌توانید تماشا کنید.

اطلاعات کامل درباره ویروس HPV را می‌توانید در سایت ویکی‌پدیا بخوانید. اما به طور خلاصه باید بگویم HPV ، یک ویروس دارای DNA است که می‌تواند هم ضایعات پوستی و هم ضایعات تناسلی ایجاد کند. ضایعات پوستی HPV اشکال مختلفی دارند، مثل زگیل معمولی، زگیل‌های کف دست و پا، زگیل‌های مسطح و زگیل‌های زیر ناخن. بعضی از انواع HPV می‌توانند باعث بدخیمی‌هایی مثل سرطان دهانه رحم شوند.

شنبه سوم آذر 1386 |
آلبالو خشکه

بیرون از عمل، ‌جز دروغ چیزی نیست. تنها عمل است که دروغ نمی‌گوید. مردم را،‌ آن جا و این جا، باید در عمل‌شان قضاوت کرد.
جان شیفته نوشته رومن رولان

نوشته های یک آلبالو خشکه

albalu.khoshke@yahoo.com

موضوعات

"آناهیتا شاهدخت سرزمین ابدیت" اثری از آرش حجازی

یادداشت های آلبالو خشکه

یادداشت های بیدل

داستان منظوم نرجس خاتون مادر امام زمان (ع)

پيوندهاي روزانه

شفا

عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات

ستون آزاد

Recent

دیوان حافظ

کتاب "شازده کوچولو" با ترجمه محمد قاضی

هنر پیشه ها و خواننده های قدیمی ایرانی (قدیمی ها )

مطالب اخير

One Day I Decided To Quit

شرح مثنوی