تبليغاتX
آلبالو خشکه

آلبالو خشکه

نوشته های یک آلبالو خشکه...

ما انسان ها کجای این دنیا ایستاده ایم؟

 

یک روز طی وب گردی های معمولم، به وبلاگی برخوردم که نویسندش چند تا عکس توی یکی از مطالبش قرار داده بود که ناخودآگاه منو به فکر فرو برد .

 

به نظر شما ما انسان ها کجای این دنیا ایستاده ایم؟

 

من جواب این سئوال رو می دونم، اگر شما هم مایلید بدونید بهتره با دقت به این عکس ها نگاه کنید.

 

در این عکس شما حجم زمین رو در برابر زهره، مریخ، عطارد و پلوتو می بینید.

 

این عکس هم سیاره زمین رو در برابر دیگر سیارات منظومه شمسی نشون میده که عبارتند از مشتری، زحل، اورانوس، نپتون و سیارات ردیف پایین هم که در عکس قبل بودند.

 

این عکس حجم سیارات رو در برابر خورشید مقایسه کرده. زمین با فلش مشخص شده است.

 

حالا خورشید با ستاره های بزرگتر دیگری مقایسه شده است.

 

و در انتها ستاره های خیلی بزرگ در عکس قبل با غول های آتشین و سرخ دیگری مقایسه شده اند که خورشید با تمام عظمتش در برابر آنها به اندازه اثری است که مداد روی کاغذ به جا می گذارد و نقطه ای به وجود می آورد و حتی از این هم کوچکتر.

 

ضمناً لازم به ذکره  این اطلاعاتی که عکس ها بر پایه اونا ساخته شدند فقط از جاهایی از فضا تهیه شدند که با تجهیزات مختلف قابل رصد کردن بودند. منظورم اینه که با تمام پیشرفتی که علم تا حالا داشته، بشر موفق به رویت و رصد تنها 4% از فضا شده و بقیه فضا مثل رازی سر به مهر مونده. حتی همین 4%  هم از میلیاردها ستاره و سیاره و کهکشان و سیاه چاله تشکیل شده که در برابر اونا زمین که هیچ، حتی خورشید هم از کوچکی و ناچیزی به چشم نمیاد.

حالا که این عکسها رو دیدید، لطفاً بگین ما کجای این جهان هستیم؟

می خواهیم به کجا برسیم؟

این همه جنگ و قتل و خونریزی چه علتی داره؟

چرا نژاد پرست و متعصب هستیم؟

چرا با بقیه مردم دشمنی می کنیم؟

بی عدالتی ها و حق کشی ها از کجا نشأت می گیره؟

برای چی به هم بدی می کنیم و چشم دیدن موفقیت دیگران رو نداریم؟

چرا از صبح تا شب بدون هیچ استراحتی کار می کنیم تا پول و ثروتی جمع کنیم؟

با این ثروت می خواهیم چه کنیم؟ کجا و چه چیزی رو بخریم؟ ماشین، خونه، ویلا، برج، هواپیما و جزیره اختصاصی، قاره ها، اصلاً زمین.... کجا رو... چی رو؟

مگه ما آدما چقدر عمر می کنیم؟

متوسط عمر ما، البته با نگاه خوش بینانه بیشتر از 80 سال که نیست، هست؟

به نظر شما 80 سال، در زمان یعنی چقدر؟

وقتی که با همین علم ناقص بشری به این نتیجه رسیدند که از عمر سیارات و شکل گیری زمین میلیاردها سال میگذره، به نظر شما 80 سال در مقایسه با این زمان چقدره؟ به اندازه یک روز ؟ چند ساعت؟ یک ساعت؟ یک دقیقه؟ یا اندازه یک چشم بر هم زدن؟

زمان به سرعت سپری میشه و عمرهای ما آدم ها لحظه به لحظه به آخر خودش نزدیک و نزدیکتر میشه. جوری که تا چشم بهم می زنی، می بینی دیگه هیچ فرصتی نداری و می میری، یعنی می میریم، به همین سادگی.

حالا تنها چیزی که می مونه اینه که این فرصت کوتاه عمرت رو چه جوری گذروندی؟

چند تا دل شکستی؟

به داد چند نفر رسیدی؟

چقدر در زندگی دیگران تأثیرات مثبت و منفی گذاشتی؟

چه چیزی فهمیدی؟

آیا واقعاً از اون استعدادهایی که خدا بهت هدیه کرده، استفاده کردی یا نه، اینقدر درگیر فرعیات شدی که از اون چیزی که لایقش بودی و باید بهش می رسیدی، فرسنگ ها فاصله گرفتی و شایدم گمش کردی!

 

حالا دوباره سئوالمو تکرار می کنم و این بار جواب تازه ای بهش میدم: براستی ما انسان ها کجای این دنیا ایستاده ایم ؟

 

 

مهربان خدای من، اگر تو نباشی حتی یک لحظه، ما هم هیچ و پوچیم، اما اگر تو باشی، مثل همیشه که هستی، مثل همیشه که عاشقی، نه تنها هستیم، بلکه از همه چیز و همه کس بهتر و با عظمت تر هستیم، به طوری که کائنات با تمام شکوه و اقتدارش در پیش پای ما به زانو در می آید و دیگر چیزی نمی ماند که برایش غصه دار باشیم و حسرت بکشیم.

 

خدای من با تو، هر کجای این دنیا ایستاده باشیم راضی هستیم و آرام و دلگرم، و بی تو هر کجای این دنیا ایستاده باشیم، هیچ چیز نمی تواند خاطر پریشان و مشوش ما را لحظه ای آرامش بخشد.

 

 

((این مطلب رو خرداد امسال برای نشریمون  «ژنوم»  نوشتم و تو نشریه چاپ شد. خیلی دلم می خواست یه بار هم اینجا نوشته بشه. منتظر یه فرصت بودم و  زمانی بهتر از این روزها که در آستانه بهار 87 هستیم پیدا نکردم. به این امید که در سال جدید بیشتر فکر کنیم.))

 

 

 

یک خبر داغ:

همکار نویسنده برای خودش یک وبلاگ ساخته و از این به بعد در وبلاگ خودش «بیدل» می نویسه.

براش آرزوی موفقیت می کنم.

 

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 |

یک حس خوب....

 

عاشقش شدم...

از همان لحظه اول...

عشق در برخورد اول...

همان احساس گمشده ای بود که مدت ها در پی اش بودم...

شب و روز...

حالا آرام و متین در تمام دل و جانم ریشه دوانده....

چه حس خوبیست این دوست داشتن...

احساس قدرت می کنم، می توانم همه دنیا را با یک اشاره اش زیر و رو کنم.

وقتی طنین صدایش در گوشم می پیچد از خود بی خودم می کند، مدهوش می شوم...

دیگر از من چیزی باقی نمی ماند...

هر چه هست اوست...

و باز با یک نگاهش جان می گیرم...

دلربا و رویایی است...

درست همان طور که باید می بود...

همانطور که همیشه دلم می خواست...

 

 

عجبا که موسیقی چه تأثیری بر روح آدمی دارد!

و عجبا که چرا تا به حال پیدایش نکرده بودم...

 

اما مهم نیست چقدر طول کشید، مهم این است که بالاخره زمانش رسید و من خوشحالم که یافتمش...

 

اگر دل و جانتان در هوس شرابی هفت ساله است، همان می نابی که ساقی در جام هر کسی نمی ریزد، پیشنهاد می کنم کمی از آثار ریچارد کلایدرمن را بنوشید، که بعد از آن در مستی ابدی غوطه ور خواهید بود.

 

 

 

از دو نفر به خاطر این حس خوب سپاس گزارم،

عزیزی که روح مرا شناخت و صمیمانه پیشنهاد کرد تا مجموعه آثار ریچارد کلایدرمن را بشنوم.

و دوستی که بی ریا و در نهایت لطف مجموعه آثار کلایدرمن را در کمترین زمان ممکن به من رساند. 

 

و از مهربان خدایم سپاسگذارم که گویی دارد فصلی جدید از زندگیم را رقم می زند.    

 

 

 

 

و حالا این منم با عشقی که از پس خاکستر سالها دوباره زبانه می کشد و مرا بیش از پیش محسور می گرداند....

عشق به موسیقی... پاره ای از وجودم...

 

جمعه دهم اسفند 1386 |

خدایا... ممنون که با من حرف زدی

 

دیشب ازت خواستم با من حرف بزنی و چه زیبا امروز با من حرف زدی... درست به همون اندازه که دلم می خواست ازت بشنوم، درست به همون اندازه که دلم می خواست دل گرمی بهم بدی...

 

و چه زیبا از زبان حافظ گفتی، باز هم همون غزلی رو که مهر سال 80 وقتی تازه وارد پیش دانشگاهی شده بودم تو گوشم زمزمه کردی.... بعد از 6 سال دوباره نیت کردم و همین غزل، مایه امیدواری و دلگرمیم شد، غزلی که یه دنیا معنی پشت هر کلمه اش هست....

 

وقتی بعد از نیت کردن دیوان حافظ رو باز کردم و بعد از گفتن بسم الله چشامو باز کردم ببینم خواجه چه غزلی رو برام انتخاب کرده یه آن یاد اون سال افتادم و اشک تو چشام حلقه زد...

 

 

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

                      کلبه احزان شود روی گلستان غم مخور

 

این دل غم دیده حالش به شود دل بد مکن

                 وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

 

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نبود

                      دایماً یکسان نباشد کار دوران غم مخور

 

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

        چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

 

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند

            چون ترا نوحست کشتی بان ز طوفان غم مخور

 

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب

                    باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

 

در بیابان گر ز شوق کعبه خواهی زد قدم

                    سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

 

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

             هیچ راهی نیست کو را نیست پایان غم مخور

 

حال ما و فرقت یاران و  آزار رقیب

                     جمله میداند خدای حال گردان غم مخور

 

حافظا در کنج فقر و خلوت و شب های تار

                        تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

 

 مست از غزل حافظ خود را به دست خدا سپرده ام...

چهارشنبه یکم اسفند 1386 |

خدایا با من حرف بزن...

 

خدایا با من حرف بزن... بیا اینجا پیشم بشین ... هزارو یک حرف و درد دل دارم، حوصله داری گوش کنی؟؟؟

 

خدای جون همه چی ریخته به هم...قاطیه قاطی شدم دیگه... حالم خوب نیست... اگه امسال نشه، چی میشه؟ خیلی پر توقعم، نه؟ انتظار دارم همین دفعه اولی قبول بشم!!! روم زیاده می دونم، اونم به این خاطره که تو مهربونی، زیادی بهم رو دادی!

 

امروز از ظهر تا حالا یه سر درد لعنتی دارم که با هر کی حرف زدم و هر چی خوردم (حتی مسکن) اما خوب نشده، شدتش کم شده اما هنوزم یه چیزی  اون پشت سرم درد میکنه.... نه تنها تو سرم بلکه بیرون سرم هم درد می کنه، موهام شکسته... اول فکر کردم موهامو زیادی بالا و محکم بستم، کش سرمو باز کردم و موهامو خیلی آروم و پایین بستم، خوب نشد، با کلیپس موهامو جمع کردم بازم خوب نشد... گذاشتم موهام باز باشه بدون هیچ قید و بندی اما همچنان پشت سرم درد می کنه...

 

شام دو قاشق بیشتر نخوردم... یعنی نتونستم، همون دو قاشقم به زور ماست و دو لیوان آب قورت دادم...

 

بد تر از تمام این اوضاع و احوالات اینه که کسی نیست که آدم باهاش حرف بزنه و سبک بشه... نه که نباشه ها... آدم دور و برم زیاده.... یکی رو حضوری می بینم باهاش حرف میزنم، یکیو تلفنی... یکی اس.ام.اس... اما هر کدوم یه جوری حوصلمو سر می برن....

 

خدا جون می دونی دوست دارم با کی حرف بزنم... با دکتر الهی قمشه ای...

و دوست دارم برای بچه ام نامه بنویسم... آخی قربونش برم الان چند ماهه که براش هیچی ننوشتم، از خرداد فکر کنم تا حالا... حتماً حال و روز مامانشو درک می کنه، البته وقتی بزرگ شد و به سن من رسید....بعد از کنکور که احوالاتم دوباره عادی بشه بر می گردم و یه نامه مفصل براش می نویسم، اندازه تمام عشقی که بهش دارم... اندازه تمام دلتنگیام ...

 

خدا جونم می دونی سر شبی داشتم به چی فکر می کردم؟ به ذهنم رسید روز کنکور اون تسبیحی که امسال از تو و از امام رضا عیدی گرفتم با خودم ببرمش سر جلسه... یه جور آرامش خاص بهم میده و یادم میاره که دوسم داری، خیلی... همیشه با من بودی و این بارم کمکم می کنی... اینقدر لطیف که حتی نفهمم چه جوری...

 

باز بیخودی گریم گرفته... اشک تو چشام نمیذاره درست ببینم چی تایپ می کنم، همه چی مواج و منحنی میشه، بزرگ و کوچیک....

 

آخ خدای من...خدای من... برا تو هیچی کاری نداره... هر کاری می تونی بکنی.. اما من خجالت می کشم... ازت چی بخوام.... این همه وقت و زمان...این همه  لطف و کرم... و این همه سهل انگاری از طرف من دیگه جایی برای خواهش نمیذاره...

 

سرمو میذارم رو پات که چشم تو چشت نیفته... این نگاه مهربونت بدتر از هر چیزی منو تنبیه می کنه. خداییی دیگه و همینتم تو رو از همه چیز و همه کس جدا کرده، بهتر کرده، هر کار کنم بازم تنها امیدم تویی بازم اون لبخندت منو به سمت خودت می کشونه... و باز من از همیشه ایام شرمنده تر میشم که هر کار می کنم به دل نمی گیری و با مهربونی ازش میگذری و باز یه فرصت دیگه....

 

آخ ... خدای من... چه جوری میشه عاشقت نبود...

 

نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد / بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

 

خدای من میشه یه کاری کنی برم یه جای دور... برم، تنهای تنها...

 

مهربون خدای من... ممنون که بازم مثه همیشه با آرامش به تمام حرفای چرت و پرت من گوش کردی... همین که گوش می کنی یه دنیا برام ارزش داره... آخه وقتی حرفام تموم میشه حس می کنم سبک شدم...

 

خدای من، دستمو محکم بگیر و منو ببر هر جا که دلت می خواد... با تو بودن اینقدر آرامش بخشه که به هیچی دیگه غیر از اون فکر نمی کنم....

 

چه سالی بود امسال؟!!!.... اما داره مثه برق و باد تموم میشه... خدایا برای سالای بعدی من چه فکری کردی؟؟؟ تو این چند سال که هر کار دلت خواسته با من کردی و منم عاشقانه دارم پا به پات میام... هر ناز و عشوه ای رو خریدارم... چون به تو اطمینان دارم...

 

پس به امید تو.... لطف تو .... کرم تو... مهربونی تو...

 

فقط کمکم کن که قدرتم و پشتکارم بیشتر بشه... همتم و سعی ام رو بلند کن... در یه کلام لیاقت این همه خوبی رو به من عطا کن که قدرشو بدونم و ازش استفاده کنم...

 

الهی به امید تو ... روز جمعه ساعت 8:30 صبح باید برم سر جلسه کنکور بشینم..

الهی به امید تو روز دیگه ای رو آغاز می کنم...

 

چهارشنبه یکم اسفند 1386 |
آلبالو خشکه

بیرون از عمل، ‌جز دروغ چیزی نیست. تنها عمل است که دروغ نمی‌گوید. مردم را،‌ آن جا و این جا، باید در عمل‌شان قضاوت کرد.
جان شیفته نوشته رومن رولان

نوشته های یک آلبالو خشکه

albalu.khoshke@yahoo.com

موضوعات

"آناهیتا شاهدخت سرزمین ابدیت" اثری از آرش حجازی

یادداشت های آلبالو خشکه

یادداشت های بیدل

داستان منظوم نرجس خاتون مادر امام زمان (ع)

پيوندهاي روزانه

شفا

عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات

ستون آزاد

Recent

دیوان حافظ

کتاب "شازده کوچولو" با ترجمه محمد قاضی

هنر پیشه ها و خواننده های قدیمی ایرانی (قدیمی ها )

مطالب اخير

One Day I Decided To Quit

شرح مثنوی