خوب دوستان قسمت اول داستان منظوم ازدواج بانو نرجس خاتون و اقا امام عسکری را در پست قبلی نوشتم... در این قسمت هم باقی ماجرا.اگر یادتون باشه در قسمت قبل ذکر شد که بانو نرجس خاتون در خواب پیامبر ختم رسل محمد مصطفی (ص) را دیدن که ایشون را از عیسی مسیح و شمعون خواستگاری می کنند..در ادامه ماجرا پیامبر اکرم از منبری بالا رفتند و......
پس ختم پیمبران والا / از منبر نور رفت بالا
خوش "خطبه عقد" را ادا کرد / داماد و عروس را صدا کرد
آن زهره قرین مشتری شد / همسر به "امام عسکری"شد
با میوه دل چو عقد بستش / بنهاد بدست یار دستش
گلهای محمدی به مجلس / گشتند گواه عقد نرجس
از خواب ملیکه گشت بیدار / میجست ز شش جهت رخ یار
از هر طرفی نگاه میکرد / از ماه سراغ شاه میکرد
ای گمشده در کجات جویم / راز دل خویش با که گویم
در خواب چو بخت من دمیدی / بیدار شدم زمن رمیدی
در خواب شدی تو همسر من / بیدارم و نیستی بر من
بردی دل من بیک نگاهی / من مانده ام و شب سیاهی
شبهای دگر هرآنچه خوابید / آن مهر دگر بر او نتابید
میجست زخواب و ناله میکرد / کارش به قضا حواله میکرد
از غصه پرید رنگ رویش / پژمرد چو گل رخ نکویش
میسوخت در آتش فراقش / تب کرد زسوز اشتیاقش
بیمار شد و به بستر افتاد / آتش بروان "قیصر" افتاد
راز دل خود ملیکه بنهفت / میسوخت ولی بکس نمی گفت
هر چند پزشک چاره گرشد / احوال " ملیکه" سخت تر شد
شب در تب و روز بود در سوز / ای وای از آن شب و از این روز
یک شب بعد از چهارده شب / بختش بدمید همچو کوکب
زهرای مهین به خوابش آمد / با روی چو آفتابش آمد
با مریم صد هزار حورا / دادند همه بشارت او را
مریم طرف ملیکه رو کرد / تعریف از آن فرشته خو کرد
این مادر شوهر تو زهراست / کن حاجت خود از او تو درخواست
بر خیز و بگیر دامنش را / زو خواه تو پاره تنش را
در دامن مهر ماه آویخت / از دیده ستارگان فروریخت
صدها گله پیش آن پری کرد / شکوه ز"امام عسکری" کرد
گفتش که شبی به خوابم آمد / روشن تر از آفتابم آمد
یک بار جمال یار دیدم / دیگر گلی از رخش نچیدم
در آتش غم مرا نشانده است / بر خار فراق خود کشانده است
برده است زدل قرار و تابم / کرده است حرام خورد و خوابم
مرگ است دگر علاج جانم / یا آنکه دهد زغم امانم
فرمود قبول دین ما کن / از خویش "مسیح" را رضا کن
بیزار زمذهب تو عیسی است / "مریم" متنفر از کلیسا است
دینی که بدان تو پای بستی / امیخته شد به بت پرستی
اقنوم ثلاثه معنیش چیست / با وحدت حق سه گانگی چیست
تا گفت ملیکه ذکر "اشهد" / آمد ز درش "ابو محمد"
جان تازه نمود از وصالش / گل چید زگلشن جمالش
از میمنت شهادت او / شد دیدن یار عادت او
هرشب به خیال یار می خفت / با مونس جان خویش می گفت
هر شب که بخواب ناز می شد / بر او در وصل باز می شد
چون چشم زخواب باز می کرد / افسانه شب دراز میکرد
کای راحت جان من کجائی / در بیداری چرا نیائی
گفتا به ملیکه منتظر باش / پیوسته نگاهدار سر باش
"قیصر" چو رود به جبهه جنگ / همراه کنیزکان کن آهنگ
در زی کنیزکان ملبس / میباش که ناشناسدت کس
باید به فلان طرف زنی گام / تا شوی اسیر اسلام
در ظاهر اگر کنیز گردی / آئی بر ما عزیز گردی
دستور مرا اگر کنی گوش / با ما بجهان شوی هم آغوش
فردا که شرق مهر تابید / زی جبهه جنگ شه شتابید
با جمع کنیزکان روان شد / در راه جدا زکاروان شد
زان راه که شاه گفت بگذشت / تا آنکه اسیر مسلمین گشت
بین اسرای روم دیدش / "عمرو بن یزید " و پس خریدش
ادامه دارد.............قسمت سوم و اخرین قسمت را چند روز دیگر می گذارم تو وب فقط دوستانی که علاقه دارند این شعر را داشته باشند یا در وبلاگشان بنویسند ملاحظه داشته باشند که حتما اسم شاعر و منبع را ذکر کنند تا گناهی بر گردن من و شما نباشد و به ام عنایت اقا امام زمان باشد .انشاءالله .