امشب، شب ولنتاینه، خیلیا امشب کادو دادن یا کادو گرفتن....
Forget love...I'd rather fall in chocolate
تو اینترنت بیشتر از سال های پیش وبلاگ ها و سایت ها و تبلیغاتیو می بینی که همه یه صدا می گن: ایرانی!!! روز عشق ایرانی را گرامی بدار!!!!!! بیایید به جای 14 فوریه (25 بهمن)، 29 بهمن روز سپندار مذگان یا اسپندار مذگان را جشن بگیریم... ما ایرانی هستیم، سنت خود را حفظ کنیم...
خستم می کنن... خسته شدم اینقدر ما و اونا کردن... چقدر هم که مردم تره خورد می کنن براشون... همه کار خودشونو می کنن...
من((من ، خالی از عاطفه و خشم، خالی از خویشی و غربت، گیج و مبهوت بین بودن و نبودن))... نشستم پای کامپیوتر... جمعه دیگه آزمون دارم... هدفون رو گوشمه و صدای یه ملودی میاد....دوسِت دارم...دوسِت دارم... توی دنیا، تو رو دارم... و باز هم آهنگ..... نمی دونم چرا دیگه دوست داشتن برام معنای خاصی نداره... حتی حوصله ندارم بهش فکر کنم....
گفتم ای عشق، من از چیز دگر می ترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر، هیچ مگو
امروز برای تقریباً بیست و چند نفر اس.ام.اس زدم و ولنتاین رو تبریک گفتم...هر کدوم از صبح تا حالا به نوعی دارن جواب میدن و متقابلاً تبریک میگن... اما چه فرقی می کنه؟!!! حس من عوض نمیشه...
هر کی که یکیو دوست داره به قصد و منظوری دوست داره... هیچ کس نیست که آدمو واسه خودش بخواد... هیچ کس...((عشق، آخرین همسفر من، مثله تو منو رها کرد، حال دستام مونده و تنهایی من))
باز امشب دیوانه شدم....
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو
در اوج دیوانگی هم عشق است که به داد دلم می رسد اما خیالش... فکرش... عشقی در عالم خارج نیست... هر چه هست خیال است، ظاهر است... باطن ها پوچ است...
آهنگ تموم میشه و دوباره شروع میشه، گذاشتم تکرار بشه... نمی دونم خواننده ش این آهنگو برا کی خونده؟ آخه با احساس خونده... مثه آسمون که تنها امیدش چند تا ستاره ست، دیدن برق نگاهت واسه من عمر دوباره ست... اما فکر کنم در اون لحظه تو ذهنش فقط تصور یه معشوق بوده...یه معشوق خیالی...
گفتم این چیست بگو، زیر و زبر خواهم شد گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
آخ... دلم میخواد برم یه جایی که هیچکی نباشه... هیچ کس... حتی یه آشنا... یه جای دور... دلم میخواد برم مسافرت، برم دور دنیا... دور دنیا در هر چند روز که شد... اصلاً تا آخر عمرم... ممکنه الان خنده دار و دور از ذهن به نظر برسه اما یه روز عملیش می کنم...
ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال خیز از این خانه برون، رخت ببر، هیچ مگو
قلب تو قلب پرنده، پوستت اما پوست شیر
زندون تنو رها کن،
ای پرنده پر بگیر...
اون ور جنگل تن سبز، پشت دشت سر به دامن،
اون ور روزای تاریک، پشت نیم شبای روشن،
برای باور بودن،
جایی شاید باشه شاید
برای لمس تن عشق،
کسی باید باشه باید
که سر خستگیاتو،
به روی سینه بگیره،
برای دلواپسی هات،
واسه سادگیت بمیره...
قلب تو قلب پرنده،
پوستت اما پوست شیر
زندون تنو رها کن،
ای پرنده پر بگیر...
حرف تنهایی قدیمی ،
اما تلخ و سینه سوزه ،
اولین و آخرین حرف،
حرفِ هر روز و هنوزه...
تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بی نهایت
قصه همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت...
اما تو این راه که همراه
جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید،
کسی که دستاش
قفس نیست!
(کسی شاید باشه...کسی که دستاش قفس نیست...)