خدایا با من حرف بزن... بیا اینجا پیشم بشین ... هزارو یک حرف و درد دل دارم، حوصله داری گوش کنی؟؟؟
خدای جون همه چی ریخته به هم...قاطیه قاطی شدم دیگه... حالم خوب نیست... اگه امسال نشه، چی میشه؟ خیلی پر توقعم، نه؟ انتظار دارم همین دفعه اولی قبول بشم!!! روم زیاده می دونم، اونم به این خاطره که تو مهربونی، زیادی بهم رو دادی!
امروز از ظهر تا حالا یه سر درد لعنتی دارم که با هر کی حرف زدم و هر چی خوردم (حتی مسکن) اما خوب نشده، شدتش کم شده اما هنوزم یه چیزی اون پشت سرم درد میکنه.... نه تنها تو سرم بلکه بیرون سرم هم درد می کنه، موهام شکسته... اول فکر کردم موهامو زیادی بالا و محکم بستم، کش سرمو باز کردم و موهامو خیلی آروم و پایین بستم، خوب نشد، با کلیپس موهامو جمع کردم بازم خوب نشد... گذاشتم موهام باز باشه بدون هیچ قید و بندی اما همچنان پشت سرم درد می کنه...
شام دو قاشق بیشتر نخوردم... یعنی نتونستم، همون دو قاشقم به زور ماست و دو لیوان آب قورت دادم...
بد تر از تمام این اوضاع و احوالات اینه که کسی نیست که آدم باهاش حرف بزنه و سبک بشه... نه که نباشه ها... آدم دور و برم زیاده.... یکی رو حضوری می بینم باهاش حرف میزنم، یکیو تلفنی... یکی اس.ام.اس... اما هر کدوم یه جوری حوصلمو سر می برن....
خدا جون می دونی دوست دارم با کی حرف بزنم... با دکتر الهی قمشه ای...
و دوست دارم برای بچه ام نامه بنویسم... آخی قربونش برم الان چند ماهه که براش هیچی ننوشتم، از خرداد فکر کنم تا حالا... حتماً حال و روز مامانشو درک می کنه، البته وقتی بزرگ شد و به سن من رسید....بعد از کنکور که احوالاتم دوباره عادی بشه بر می گردم و یه نامه مفصل براش می نویسم، اندازه تمام عشقی که بهش دارم... اندازه تمام دلتنگیام ...
خدا جونم می دونی سر شبی داشتم به چی فکر می کردم؟ به ذهنم رسید روز کنکور اون تسبیحی که امسال از تو و از امام رضا عیدی گرفتم با خودم ببرمش سر جلسه... یه جور آرامش خاص بهم میده و یادم میاره که دوسم داری، خیلی... همیشه با من بودی و این بارم کمکم می کنی... اینقدر لطیف که حتی نفهمم چه جوری...
باز بیخودی گریم گرفته... اشک تو چشام نمیذاره درست ببینم چی تایپ می کنم، همه چی مواج و منحنی میشه، بزرگ و کوچیک....
آخ خدای من...خدای من... برا تو هیچی کاری نداره... هر کاری می تونی بکنی.. اما من خجالت می کشم... ازت چی بخوام.... این همه وقت و زمان...این همه لطف و کرم... و این همه سهل انگاری از طرف من دیگه جایی برای خواهش نمیذاره...
سرمو میذارم رو پات که چشم تو چشت نیفته... این نگاه مهربونت بدتر از هر چیزی منو تنبیه می کنه. خداییی دیگه و همینتم تو رو از همه چیز و همه کس جدا کرده، بهتر کرده، هر کار کنم بازم تنها امیدم تویی بازم اون لبخندت منو به سمت خودت می کشونه... و باز من از همیشه ایام شرمنده تر میشم که هر کار می کنم به دل نمی گیری و با مهربونی ازش میگذری و باز یه فرصت دیگه....
آخ ... خدای من... چه جوری میشه عاشقت نبود...
نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد / بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
خدای من میشه یه کاری کنی برم یه جای دور... برم، تنهای تنها...
مهربون خدای من... ممنون که بازم مثه همیشه با آرامش به تمام حرفای چرت و پرت من گوش کردی... همین که گوش می کنی یه دنیا برام ارزش داره... آخه وقتی حرفام تموم میشه حس می کنم سبک شدم...
خدای من، دستمو محکم بگیر و منو ببر هر جا که دلت می خواد... با تو بودن اینقدر آرامش بخشه که به هیچی دیگه غیر از اون فکر نمی کنم....
چه سالی بود امسال؟!!!.... اما داره مثه برق و باد تموم میشه... خدایا برای سالای بعدی من چه فکری کردی؟؟؟ تو این چند سال که هر کار دلت خواسته با من کردی و منم عاشقانه دارم پا به پات میام... هر ناز و عشوه ای رو خریدارم... چون به تو اطمینان دارم...
پس به امید تو.... لطف تو .... کرم تو... مهربونی تو...
فقط کمکم کن که قدرتم و پشتکارم بیشتر بشه... همتم و سعی ام رو بلند کن... در یه کلام لیاقت این همه خوبی رو به من عطا کن که قدرشو بدونم و ازش استفاده کنم...
الهی به امید تو ... روز جمعه ساعت 8:30 صبح باید برم سر جلسه کنکور بشینم..
الهی به امید تو روز دیگه ای رو آغاز می کنم...