دیشب ازت خواستم با من حرف بزنی و چه زیبا امروز با من حرف زدی... درست به همون اندازه که دلم می خواست ازت بشنوم، درست به همون اندازه که دلم می خواست دل گرمی بهم بدی...
و چه زیبا از زبان حافظ گفتی، باز هم همون غزلی رو که مهر سال 80 وقتی تازه وارد پیش دانشگاهی شده بودم تو گوشم زمزمه کردی.... بعد از 6 سال دوباره نیت کردم و همین غزل، مایه امیدواری و دلگرمیم شد، غزلی که یه دنیا معنی پشت هر کلمه اش هست....
وقتی بعد از نیت کردن دیوان حافظ رو باز کردم و بعد از گفتن بسم الله چشامو باز کردم ببینم خواجه چه غزلی رو برام انتخاب کرده یه آن یاد اون سال افتادم و اشک تو چشام حلقه زد...
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روی گلستان غم مخور
این دل غم دیده حالش به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نبود
دایماً یکسان نباشد کار دوران غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون ترا نوحست کشتی بان ز طوفان غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور
در بیابان گر ز شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کو را نیست پایان غم مخور
حال ما و فرقت یاران و آزار رقیب
جمله میداند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت و شب های تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
