عاشقش شدم...
از همان لحظه اول...
عشق در برخورد اول...
همان احساس گمشده ای بود که مدت ها در پی اش بودم...
شب و روز...
حالا آرام و متین در تمام دل و جانم ریشه دوانده....
چه حس خوبیست این دوست داشتن...
احساس قدرت می کنم، می توانم همه دنیا را با یک اشاره اش زیر و رو کنم.
وقتی طنین صدایش در گوشم می پیچد از خود بی خودم می کند، مدهوش می شوم...
دیگر از من چیزی باقی نمی ماند...
هر چه هست اوست...
و باز با یک نگاهش جان می گیرم...
دلربا و رویایی است...
درست همان طور که باید می بود...
همانطور که همیشه دلم می خواست...
عجبا که موسیقی چه تأثیری بر روح آدمی دارد!
و عجبا که چرا تا به حال پیدایش نکرده بودم...
اما مهم نیست چقدر طول کشید، مهم این است که بالاخره زمانش رسید و من خوشحالم که یافتمش...
اگر دل و جانتان در هوس شرابی هفت ساله است، همان می نابی که ساقی در جام هر کسی نمی ریزد، پیشنهاد می کنم کمی از آثار ریچارد کلایدرمن را بنوشید، که بعد از آن در مستی ابدی غوطه ور خواهید بود.
از دو نفر به خاطر این حس خوب سپاس گزارم،
عزیزی که روح مرا شناخت و صمیمانه پیشنهاد کرد تا مجموعه آثار ریچارد کلایدرمن را بشنوم.
و دوستی که بی ریا و در نهایت لطف مجموعه آثار کلایدرمن را در کمترین زمان ممکن به من رساند.
و از مهربان خدایم سپاسگذارم که گویی دارد فصلی جدید از زندگیم را رقم می زند.
و حالا این منم با عشقی که از پس خاکستر سالها دوباره زبانه می کشد و مرا بیش از پیش محسور می گرداند....
عشق به موسیقی... پاره ای از وجودم...