دلم تو را می خواهد...
نگو که نمی دانی دلم تو را می خواهد!
دلم تو را می خواهد و کوه را
تو را می خواهد و ترنم خوش رود را
تو را می خواهد و نسیم را
آن هنگام که در گوش درختان پچ پچ می کند
آن هنگام که با دریا می آمیزد و موج می شود
دلم تو را می خواهد همه جا
تو را می خواهد نگو که نمی دانی!
دلم که تو را می خواهد شعر می شود و به سویت پر می کشد
نگو که شعر دل مرا دوست نداری که داری

ساعت ۸ صبح باید کتابخونه حرم باشم، دیرم شده، اما این شعر ناگهانی اومد و اگه الان نمی نوشتمش شاید دیگه هیچ وقت کلماتش پشت سر هم ردیف نمی شدن.
اضافه شده در روز جمعه ۸ خرداد ۸۸:
"دلم ترا میخواهد و دراین خواستن
دیرزمانی است که می تپد
نگو که صدای تپیدنش را نمی شنوی"
ممنون از دوست خوبم آقا سهیل (نویسنده دو وبلاگ صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن و صبح بهاری)، که این بند شعر رو در ادامه شعر من گفتن.
(خیلی کلکی ها... همه دوسِت دارن
)