سيل چون آمد به دريا بحر گشت دانه چون آمد به مزرع گشت كشت
چون تعلق يافت نان با بو البشر نان مرده زنده گشت و با خبر
موم و هيزم چون فداى نار شد ذات ظلمانى او انوار شد
سنگ سرمه چون كه شد در ديدهگان گشت بينايى شد آن جا ديدبان
اى خنك آن مرد كز خود رسته شد در وجود زندهاى پيوسته شد
واى آن زنده كه با مرده نشست مرده گشت و زندگى از وى بجست
چون تو در قرآن حق بگريختى با روان انبيا آميختى
هست قرآن حالهاى انبيا ماهيان بحر پاك كبريا
ور بخوانى و نهاى قرآن پذير انبيا و اوليا را ديده گير
ور پذيرايى چو بر خوانى قصص مرغ جانت تنگ آيد در قفص
مرغ كاو اندر قفس زندانى است مىنجويد رستن از نادانى است
روحهايى كز قفسها رستهاند انبياى رهبر شايستهاند
از برون آوازشان آيد ز دين كه ره رستن ترا اين است اين
ما به دين رستيم زين ننگين قفس جز كه اين ره نيست چارهى اين قفس
خويش را رنجور سازى زار زار تا ترا بيرون كنند از اشتهار
كه اشتهار خلق بند محكم است در ره اين از بند آهن كى كم است
دفتر اول مثنوی